بیا سرود وطن سر دهیم از دل و جان
به همنوایی آوای ماندگار «بنان»
بیا به دشت ادب، دشت شعر، دشت هنر
صلا دهیم سرود بلند ای ایران
بیا ز پردهی عشاق، نغمهای سازیم
كه شور عشق تراود ز واژه واژه آن
بیا درود فرستیم با تمام وجود
به روح خالقی آن زنده یاد شادروان
به او كه روح بلند حماسه را با «شور»
دمید در بدن این سرود جاویدان
كجاست باد صبا، تا پیام دل ببرد
به روح پاك «صبا» آن یگانه دوران
كه بنگر ای هنری مرد پاك میهن دوست
به بوستان هنر، جلوههای شاگردان
زشور تو است به حق این شرار موسیقی
كه خوش طنین فكند همچو نمنم باران
هزار پنجه شیرین، ز شور تو مستند
هزار پردهی دل در نوای تو پنهان
الا، كه اوستاد هنر بودی و معلم عشق
الا تجسم احساس و مظهر عرفان
الا، كه وارث شیدایی «نكیسایی»
الا كه چنگ «باربدت» بوده در خم چوگان
چه نغمهها و چه «گلهای شاد» و «رنگارنگ»
چه گوشهها چه ظرایف چه نازنین الحان
چه پردههای پریوش چه «مویه»های غریب
برآمدند به نورت ز پرده نسیان
اگر كه «مرغ سحر» همره «الهه ناز»
درون سینه ایرانیان بود مهمان
اگر صدای سهتار و كمانچه و ویلون
شدند همچو ندای لطیف نای شبان
زگوشههای اصیلی است كز تو زنده شدند
كه زنده باد ترا یاد در بسیط زمان
سخن دراز نشاید به بزم اهل هنر
كه نیست در بر اهل هنر سخن آسان
كنون به بزم هنر پروران، میهن دوست
پیام دل دهد اینگونه چامه را پایان:
به خاك پاك هنر پرورت خورم سوگند
تویی «امید» دل بیقرار ما «ایران
گفتی كه ماندهای تك و تنها در این قفس
همدرد توست صد چو دل ما در این قفس
كشتند شمع عشق و ببستند چشم سر
تا بلكه ننگری دل ما را در این قفس
بنگر به چشم جان كه فتادهاست بیگناه
بس جان پاك و بس دل شیدا در این قفس
جانا بیا و حل معمای عشق كن
هر چند نیست فرصت اما در این قفس
رنگ خزان گرفته همه فصل سال ما
جز فصل جانگزای معما در این قفس
گویی صدای دل به خدا هم نمیرسد
چون و چرا چه سود در اینجا در این قفس
خون میگریست لاله كه با نام او مینشست
ماییم و ذكر بنده و مولا در این قفس
تنها نه ما كه مام وطن نیز مانده است
غمگین و دلشكسته و تنها در این قفس
با كاوه گفت مام وطن كز چه خفتهای
در قاب غم گرفته رویا دراین قفس
گفتا شعور باید وهمراهی «امید»
تا كاوه خیزد از دل صحرا در این قفس
دکتر مصطفی بادکوبه ای
ای رفته از این ملك به دامان غریبه
افزوده زخود زینت بستان غریبه
بشنو سخن هموطن سوخته دل را
گر نیستم از چشم تو، انسان غریبه
ما نیز غریبیم در این دشت بلاخیز
از سلطه افراطی ایمان غریبه
با سینه پر درد بگویم كه در این ملك
خون میچكد از تیغ مسلمان غریبه
آیات الهی چو نوشتند به شمشیر
«الحق لنا» شد همه برهان غریبه
در خاك وطن غیر خودی خوانده مرا نیز
آن مفتی خودخواده ثناخوان غریبه
روباه چنان خواست كه مادر وطن خویش
گشتیم اسیر دو سه مهمان، غریبه
هر سو كه رود بهر چرا طعمه گرگ است
این گله كه دل داده به چوبان غریبه
شاید تو هم ای دوست به جان آمده بودی
دل كندی از این روی ز ایران غریبه
زندان بزرگ وطن بر من و ما لیك
زندان وطن را چه، به زندان غریبه؟
با اینكه نخوریم كفی آب خوش اینجا
ما بیم گریزان زلب نان غریبه
سیلی خورد این گوش گر از هموطن خود
به زانكه شود گوش به فرمان غریبه
آهی كه برآید شبی از سینه مظلوم
آوای شكستنی زبنیان غریبه
استاده چو كوهیم در این خطه «امید»
تا صبح فروپاشی سامان غریبه
دکتر مصطفی بادکوبه ای
هنوز مهر تو
هنوز مهر تو در قلب ماست ای ایران
هنوز هم دل ما حق نماست ای ایران
میان خون من و خاك توست پیوندی
كه تا به صبح قیامت بجاست ای ایران
شمیم عطر شهیدان سرفراز وطن
گواه صحت این مدعاست ای ایران
به لطف كیش اهورایی تمدن ساز
هنوز خاك وطن كیمیاست ای ایران
هنوز خاك فرحزای مهر پرور تو
به چشم جان همه توتیاست ای ایران
هنوز در دل گهوارهها فریدون هست
هنوز خشم فرانك رواست ای ایران
هنوز پهلوی سهراب می درد رستم
كه قتل افسر دشمن سزاست ای ایران
صبور باید و آگه به روز سختیها
كه گاه نوبت رنج و بلاست ای ایران
عصای علم بباید كه بشكند جادو
جواب مار، گهی اژدهاست ای ایران
ز كارنامهی ننگین زور و زر اكنون
زمین عشق سرای بلاست ای ایران
به یاد قصهی خونرنگ عشق و آزادی
به غم نشسته دل كوچههاست ای ایران
به خون پاك شهیدان ملك جم سوگند
كه روز جوشش ایمان ماست ای ایران
دل است ودیدهی «امید» و صبح رستاخیز
و مرگ و ظلم كه حكم خداست ای ایران
دکتر مصطفی بادکوبه ای
كه گفت میرود این خانه، رو به ویرانی؟!
كه خوانده از رخ میهن خط پشیمانی؟!
اگر چه نیست به سامان امور این سامان
و جمع ماست كنون مظهر پریشانی
دوباره میشود این خانه خانهای آباد
به همت من یك لاقبای ایرانی؟!
وطن سرای اهورایی تبار من است
تبار عشق و محبت نژاد نورانی
نوشته دست خداوندگار بیهمتا
خطوط صبر وصلابت مرا، به پیشانی
من از تبار تلاشم نه از قبیله یاس
مرا چه با ك ز دریای مست توفانی؟
كه گفت صاحب این ملك قوم چنگیزند
وطن كجا و ستم پیشه بیابانی
مگو كه خاك وطن ملك تازیان گشته است
عرب كجا و سلطه بر این مرزوبوم یزدانی
وگرنه، زاده بوذرجمهر چون میشد
چنین به معبد تزویر و جهل قربانی؟
مرا فریفت شعارش، و گرنه درتاریخ
كدام قوم به گرگی سپرده چوپانی؟!
سرا سرای من است این گروه آمدهاند
به ضرب خنجر و شمشیر، بهر مهمانی؟!
منم كه سنگ فرودین آسیا باشم
الاغ و اسب كجا فهم آسیابانی
هر آنكه در دل او درد ملك و ملت نیست
به نفع خویش فروشد مرا به ارزانی
برادری كه زایمان و عشق بیخبر است
به بردگی بفروشد عزیز كنعانی
چنان غنیمت چنگی به حكم قدرت وجور
وطن مصادره شد بیامان به آسانی
غریبه میرود از خانه ورنه میافتد
به زیر تیغ ابومسلم خراسانی
«امید» را مده از دست كاین وطن دارد
هزار كاوه به پس كوچههای پنهانی
دکتر مصطفی بادکوبه ای
ای درخشندهترین پهنه انسان پرور
وی گرانمایهترین معدن در و گوهر
ای سراپردهی نورانی آیین بهی
دشمن تیرگیای دشت سپیدی گستر
ای نیایشگه پاكان اهورایی كیش
وی نمایشگه زیبایی و بستان هنر
هر كجا شعله كشد آتش آتشگاهت
شعلههایش بود از پرتو نور داور
ای كه پروردهی دامان تو باشد زرتشت
آن اهورایی بهدین اوستایی فر
ای كه رستم صفت از بهر تو قربانی كرد
هر كه سهراب صفت بود عزیزش در بر
ای كه از لاله تو خون سیاوش جوشد
تا كه آسوده به بستر نرود ستمگر
زنده ببیند همه دم خون سیاوشان را
همچو آتش كه به سركرده زغم خاكستر
ای كه داری ز پی رفتن ضحاك هزار
چون «فریدون» پسر و همچو «فرانك» مادر
ای كه در دادگری شیوهی نوشروانت
گشته بر تارك تاریخ جهانی زیور
كورشت بوده پیامآور آزادیها
آفرین بر تو و آن مكتب انسان باور
خفته در خاك تو «كیخسرو» و هم «كیكاووس»
صاحب جامجم و كاوه و گیو و نوذر
ای به تاریخ تو بس «خسرو» «شیرین» رفتار
تیشه بر ریشه دشمن زده، لب بر ساغر
ای كه افتاده به پای هنرت صد خاقان
سرنگون گشته ز رزم تو سپاه قیصر
چشمهی آب حیات است نهان در دل تو
تشنهی قطرهای از آن شده صد اسكندر
ای خراسان تو خیزش گه فردوسیها
آسمان ادبت غرق هزاران اختر
ای وطن ای تو سرافرازترین قلهی عشق
قصهی عشق تو بنوشته قدر بر دفتر
سرزمین گل و خورشید و سرود مهری
پهنه سبز غزلهای خوش رامشگر
حافظت سقف فلك را بشكافد كه مگر
جان هفتاد و دو ملت برهد از خنجر
شعر خیام تو گلواژهی آگاهیهاست
كه جهانی طلبد باره و رسمی دیگر
روح تو، روح ادب پروری و نیكیهاست
خاك تو خانهی عرفان و سرای دلبر
ای وطن، خرم و آزاد و سرافراز بمان
دشت آزادگیات باد به زیر شهپر
چون اهوراست نگهبان تو، دارم «امید»
جاودان مانی و شاداب و اهورایی تو
بیا هموطن دل به دریا زنیم
مبادا دگر باره از یك فریب
ندای دریغا دریغا زنیم
بیا تا بجنگیم با اهرمن
به پرچم نشان اهورا زنیم
به فرهنگ خود باز گردیم وكم
چو بیمایگان سر به هر جا زنیم
بیا چون نیاكان بهدینمان
كه چنگی به چنگ نكیسا زنیم
ز رودابه و زال یاد آوریم
سخن كم ز مجنون و لیلا زنیم
ز تهمینه گوییم و از تهمتن
نه دم از تمنای عذرا زنیم
اگر ویس و رامین بخواهیم به
كه دم از گناه زلیخا زنیم
بیا تا سر ظلم ضحاك را
به گرز گران كاوه آسا زنیم
درفش كیانی برآریم و باز
به قلب ستم بی محابا زنیم
نه آخر كه ما زاده كورشیم؟
كه بانگ رهایی به دنیا زنیم؟
نه همچون یهودان به تیه اندریم
كه دستی به دامان موسی زنیم
نه بیچارگانیم و نه مردگان
كه خود را به دستان عیسی زنیم
نه ما جاهلانیم تازینژاد
نه بتخانهدار و نه صحرا زنیم
چه كس خواندمان مردمانی صغیر
كه بر رای او خنده یكجا زنیم
چه هستند اینها كه خواهند ما
دم از قصه عبد و مولا زنیم؟
كجا باید این ننگ بردن اگر
كه ما بوسه بردست اینها زنیم؟
یكی ملت زندهایم و كهن
كه سر برتر از كاخ كسری زنیم
كبیر و رشیدیم و با افتخار
دم از دانش ورای و شورا زنیم
مبادا كه در قرن آزادگی
به پیشانی این داغ رسوا زنیم
مبادا كه با دیدن آفتاب
چو خفاش خود را به رویا زنیم
كنون وقت آن شد كه چون تهمتن
نهیبی به رخش توانا زنیم
سر دیو و جادوگران پلید
بكوبیم و بر سنگ خارا زنیم
گل عبرت از باغ دیروزها
بگیریم و بر فرق فردا زنیم
به «امید» ایران آباد و شاد
دگر باره دل را به دریا زنیم