Join MultiplyOpen a Free ShopSign InHelp
MultiplyLogo
SEARCH

سربازان وطن blog


اطلاعیه

۵ امرداد ماه ۱۳۹۰


اخیرا متن فراخوانی برای راه پیمایی منتسب به شاهزاده رضا پهلوی بر روی تارنماها مشاهده شده است.

بدینوسیله به آگاهی هم میهنان عزیز می رسانیم که متن مذکور از سوی شاهزاده رضا پهلوی و دبیرخانۀ ایشان صادر نشده است.

لازم است توجه هم میهنان عزیز را به این مهم جلب نماییم که هرگونه پیام و اطلاعیه ای از سوی شاهزاده رضا پهلوی و دبیرخانۀ ایشان بدون درنگ روی تارنمای ایشان قابل ملاحظه خواهد بود. 

هر متنی که بر روی تارنمای شاهزاده رضا پهلوی مشاهده نشود فاقد هرگونه اعتبار و سندیت می باشد.

پاینده ایران
دبیرخانۀ رضا پهلوی



باید پیشنهاد کنیم که اگر یادداشت های قبلی ما که در باره راهکار هایی برای این روز بود را نخوانده این ، ابتدا آنها را که در لینک زیر آمده است بخوانید .




مسیر های پیشنهادی در تمامی شهر ها  (30 شهر ) به صورت زیر میباشد

  در ساعت 6 عصر تجمع در میدان انقلاب و مسیر های منتهی با آن ( این کار به 2 دلیلی که در یادداشت قبل اراعه شد انجام میشود )

مسیر های جایگزین با تاریک شدن هوا
افراد با تاریک شدن هوا میتوانند برای ادامه اعتراض در یکی از مسیر های زیر که به آنها نزدیک تر باشد ، حضور یابند .

تهران :
1- میدان هفت حوض
2- میدان ولیعصر
3- پارک ساعی
4- میدان تجریش و قدس
5- میدان اول صادقیه
6- میدان ونک
7- خیابان های : آجودانیه ، بلوار فردوس ، گیشا
8- میدان اول و دوم تهرانپارس

دلیل انتخواب این مسیر ها ، پتانسیل برگزاری این مراسم در سالهای گذشته و گستر بودن در سطح شهر است


1- خراسان جنوبی :

بیرجند : فلکه اول مدرس


2-خراسان رضوی :
مشهد : بلوار سجاد
قوچان : خیابان امام خمینی
گناباد : میدان امام
نیشابور : خیابان امام
سبزوار : خیابان کاشفی


3- خراسان شمالی :
بجنورد : چهارراه هفده شهریور


4- گلستان :
گرگان : خیابان شالیکوبی
گنبدکاووس : میدان انقلاب


5-مازندران :
ساری : سه راه قارن
چالوس : خیابان امام
آمل : خیابان انقلاب
بابل : خیابان مدرس
بابلسر : خیابان شهدا
تنکابن : خیابان شیرودی


6- گیلان :
رشت : خیابان مطهری
آستارا : خیابان امام
بندر انزلی : خیابان مطهری
لاهیجان : خیابان شهدا


7- آذربایجان شرقی :
تبریز : چهارراه آبرسان
مراغه : خیابان قدس
میانه : خیابان امام
اهر : خیابان امام


8- آذربایجان غربی :
ارومیه : خیابان خیام جنوبی
پیرانشهر : خیابان امام
خوی : خیابان امام
سلماس : خیابان امام
مهاباد : خیابان طالقانی شرقی
میاندآب : خیابان امام


9- اردبیل :
اردبیل : چهارراه امام
خلخال : خیابان امام
مشکین شهر : خیابان امام


10- اصفهان :
اصفهان : خیابان چهارباغ بالا
شهرضا : چهارراه مدرس
کاشان : خیابان رجایی
نجف آباد : خیابان منتظری

11- ایلام :
ایلام : خیابان طالقانی

12- بوشهر :
بوشهر : خیابان لیان

13- چهارمحال و بختیاری :
شهرکرد : خیابان ملت

14- خوزستان
اهواز : چهارراه نادری
خرمشهر : خیابان امام
دزفول : خیابان شریعتی


15- زنجان :
زنجان : چهارراه سعدی
ابهر : خیابان طالقانی


16- سمنان :
سمنان : میدان معلم
شاهرود : خیابان 22 بهمن

17- سیستان و بلوچستان :
زاهدان : تقاطع خیابان امام و مولوی
زابل : خیابان امام
چابهار : بلوار امام


18- فارس :
شیراز :

1)     خیابان ملاصدرا
2)     از چمران به سمت پل معالی آباد

کازرون : میدان شهدا
لار : میدان مدرس

19- قزوین :
قزوین : خیابان خیام

20- قم :
قم : خیابان ارم

21- کردستان
سنندج : خیابان پاسداران
مریوان : میدان سرباز

22- کرمان :
کرمان : خیابان شریعتی
جیرفت : بلوار کوثر

23- کرمانشاه :
کرمانشاه : خیابان دبیر اعظم

24- کهکیلویه و بویر احمد
یاسوج : چهارراه طالقانی

25- لرستان :
خرم آباد : خیابان مطهری
بروجرد : خیابان بهار

26- مرکزی :
اراک : خیابان امام

27- هرمزگان :
بندرعباس : بلوار امام

28- همدان :
همدان : خیابان بوعلی

29- یزد :
یزد : میدان مارکار

30- البرز :
کرج : خیابان اصلی گوهردشت


Blog EntryMar 7, '11 10:46 PM
for everyone
دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۷ مارس ۲۰۱۱

مهناز هدایتی                
 

 
 
من به پاخیزم قیام کنم
که تو رئیس جمهور شوی
که تو نخست وزیر شوی
که تو وزیر شوی
که تو سفیر شوی
های مرد گردن کلفت

من از تاریخ درس ها گرفته ام
تمام دیکتاتورهای دنیا مرد بوده اند
و برگ برگ تاریخ
از سرانگشتانشان خونین خونین است

من به پا خیزم قیام کنم
که تو قاضی شوی
که تو برایم قضاوت کنی
که تو حکم اعدام مرا
به جرم تنفر از عشقی که در وجودت نیست
قبل از مرگ تدریجی ام
قبل از ذره ذره مردنم امضاء کنی
های مرد گردن کلفت

صورتم از سیلی هایت سرخ سرخ است
وتنم از مشت ولگد هایت سیاه سیاه
تا غرور مردانه ات بیرق رو سیاه آزادی اش باشد

من به پاخیزم قیام کنم
که تو برایم ریاست کنی
که تو به من خیانت کنی
که تو روی من هوو آوری
که آینه ی دقم شود
که قاتل جانم شود
که تو جگر گوشه هایم را از من بگیری
ومرا شبانه آواره ی خیابان ها
بیمارستان ها , تیمارستان ها
و گورستان ها کنی

های مرد گردن کلفت

بشکند پایی که برای تو قیام کند
بشکند دستی که ریاست تو را امضاء کند

من از تاریخ درس ها گرفته ام
تمام دیکتاتورهای دنیا مرد بوده اند
وبرگ بر گ تاریخ
ازسرانگشتانشان خونین خونین است
بگذارما زنان با اشک چشمانمان که نه
با جوهر اندیشه هایمان
تاریخ را از این پس سبز سبز بنویسیم
                                                                مهناز هدایتی
m_h_t98@yahoo.com

به همه هم میهنان توسعه می‌کنم که این سه تا کتاب را
  به دوستان خود نیز ارسال کنید این کتابها را از فایل پیوست هم می‌توانید دانلود کنید
           
  کتاب حاضر را به  همۀ هم میهنانم تقدیم می کنم. به پدران و مادرانی
 که طی دهه ها در راه پیشرفت ایران و رفاه ملت کوشیده اند. به هم نسلانم، نسل قربانی شده، که فرصت خدمتگزاری به میهن را نیافت، اگرچه خود را برای ادامۀ راه و بردوش گرفتن مسئولیت ها آماده می کرد.

در قسمت پایین این صحفه این سه تا کتاب اتچ شده دانلود کنید لطفا

Attachment: 1-zaman entkhab.pdf
Attachment: Nassim-e-Degargooni.pdf
Attachment: 3-ghozashteh va ayandeh.pdf

Blog EntryMar 5, '11 8:22 PM
for everyone
دوستان مصدق/یاران خمینی

نـادره افشـاری

«از درون جبهه-ی ملی، نهضت آزادی بوجود آمد كه هم وارث مقاومت ملی بود و هم ...»
در مرامنامه-ی نهضت آزادی آمده است که به حكم مبادی عالیه-ی دین مبین اسلام و قوانین اسلامی ایران اعلامیه-ی جهانی حقوق بشر و منشور ملل متحد، نهضت آزادی ایران، برای تعقیب هدف-های مشروحه-ی زیر فعالیت خود را آغاز می‌كند.


«يـاران "مصـدق"، يـاوران "خمينـی "!»

بازرگان در سخنرانی اولیه-ی خود در مراسم تاسیس نهضت آزادی تصریح كرد که [ما] «اولا مسلمانیم، و دین را از سیاست جدا نمی‌دانیم؛ ثانیاً ایرانی هستیم، ولی ایراندوستی و ملی بودن ما ملازم با تبعیض نژادی نیست؛ ثالثاً تابع قانون اساسی مشروطه هستیم؛ رابعاً
مصدقی هستیم، و "مصدق" را از افتخارات ایران و شرق می‌دانیم»

بررسی تاریخ و به ویژه تاریخ معاصر ایران [اگر در راستای منافع حزبی و جزمیت-های فرقه-ای/ گروهی نباشد] به دستاورد-هایی راه می برد که کمترینش یافتن گره-های کور فلاکت تاریخی-مان در گرداب تاریخ-نگاری-های دروغین اسلامیستی/کمونیستی است.
شما هیچگاه با این پرسش روبرو بوده-اید که چرا بسیاری از دوستان و دوستداران دکتر(؟) محمد مصدق، نخست وزیر فقید ایران، در دو سر فصل اساسی تاریخ معاصرمان، در کنار ارتجاعی-ترین و عقب مانده-ترین پدیده-ی انسان-ستیز و زن-ستیز برآمده از اعماق تاریخ ایستادند و از این پدیده-ی «ضد ملی» پشتیبانی کردند؛ دست کم در جریان بلوای 15 خرداد 1342 خمینی و افتضاح [اشغال] تاریخی سال 1357؟
ادامــــه[
+]
* * * * *


يـاران "مصـدق"، يـاوران "خمينـی "!
*****


جبهه-ی ملی، نهضت آزادی
*****


«آخوند سید محمود طالقانی»
*****


«مهندس مهدی بازرگان - نخست وزیر دولت موقت»
*****


دکتر محمد مُکری - رهبر جبهه ملی اروپا

"مُکری" یکی از نیروهای ملی طرفدار مصدق به حساب می آمد و در پاریس و تهران مشاور امام خمینی و اولین سفیر ایران در شوروی بعد از انقلاب بود.
*****


دكتر یدالله سحابی - وزیر مشاور در طرح-های انقلاب دولت موقت

"يدالله سحابی"، در بلژيک دکترای زمين شناسی گرفت و سپس به ايران بازگشت و فعاليتهای خود را از عضويت در انجمن اسلامی دانشگاه تهران آغاز کرد.
او در جريان جنبش ملی شدن صنعت نفت ايران، به عنوان يکی از ياران نزديک دکتر محمد مصدق مطرح بود.
او سپس به جرگه موسسان جبهه ملی ايران پيوست و به مبارزه با سياستهای حکومت شاهنشاهی ادامه داد.
در سال 1340 همراه با مهندس مهدی بازرگان تصميم به ايجاد يک گروه سياسی ديگر با ويژگي-های مذهبی بيشتر گرفت و بدين ترتيب نهضت آزادی ايران تشکيل شد.
*****


دكتر کریم سنجابی - رهبر جبهه ملی - وزیر امور خارجه دولت موقت

"کریم سنجابی"، رهبر جبهه ملی ایران پس از ملاقات با آیت‌ الله خمینی در پاریس، روز شنبه بیستم آبان ۱۳۵۷ به تهران بازگشت
.
*****


داریوش فروهر - وزیر کار دولت موقت

"داریوش فروهر"، از یاران و هواداران مصدق که عقاید پان-ایرانیستی داشت، به رهبری حزب ملت ایران انتخاب شد، او از ۱۵ سالگی و پس از آشنایی با مصدق، زندگی سیاسی خود را آغاز کرد، عضویت در شورای مرکزی جبهه ملی دوم، همزمان با خروج شاه از ایران، در 26 دی-ماه 1357 برای ملاقات با خمینی عازم پاریس شد و ۱۶ روز بعد همراه خمینی به کشور بازگشت، در جریان انقلاب ۱۳۵۷ به صف حامیان روح‌الله خمینی پیوست.
*****


احمد صدر حاج سید جوادی - وزير دادگستری - دادستان تهران

"احمد صدر حاج سيدجوادی"، دکترای علوم سياسی-اش را از دانشگاه سوربن - فرانسه، يکی از مطرح ترين دانشگاه های جهان در حوزه علوم انسانی دريافت کرد. يکی از تدوين کنندگان پيش نويس قانون اساسی جمهوری اسلامی!!!
*****



ناصر میناچی - وزیر تبلیغات و جهانگردی [ارشاد] دولت موقت

"ناصر میناچی"، وزیر ارشاد دولت موقت
طراح اولیه قانون اساسی جمهوری اسلامی، تحصیلکرده رشته حقوق، یکی از بنیانگزاران حسینیه ارشاد و از یاران نزدیک محمد مصدق، دکتر شریعتی و مهندس بازرگان.
*****



دکتر عبدالکریم لاهیجی

"عبدالکریم لاهیجی"، فارغ التحصیل دکترای حقوق خصوصی، جزو هیأت چهار نفری حقوقدانان تهیه کننده نخستین طرح قانون اساسی جمهوری اسلامی بود، در فاصله سال های 1977-1971، لاهیجی با عفو بین الملل، جمعیت بین المللی حقوقدانان دموکرات، کمیسیون بین المللی حقوقدانان و فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر تماس و همکاری دائم داشت.
و علیه نظام پادشاهی تبلیغات گسترده-ای را برنامه-ریزی و به اجرا گذاشته بود.
*****


مهندس عزت الله سحابی - رئیس سازمان برنامه و بودجه دولت موقت

"عزت الله سحابی"، رهبر شورای فعالان ملی مذهبی(؟) ایران، دانش-آموخته رشته-ی مهندسی مکانیک دانشگاه تهران، یکی از «مصدقی-های» دو آتيشه! عضو شورای انقلاب، نماینده مجلس اول شورای اسلامی، دبیر هیات اجرایی نهضت [ضـــد] آزادی ایران.
*****


دکتر کاظم سامی - وزیر بهداری دولت موقت

"کاظم سامی"، روان-پزشک، عضو جبهه-ی ملی و از هواداران محمد مصدق، رهبر جنبش انقلابی مردم ایران (جاما) از زمان تأسیس در ۱۳۴۲ تا هنگام کشته ‌شدنش در ۱۳۶۷ بود.
*****


مهندس عباس امیر انتظام - معاون نخست وزیر - سخن-گوی دولت موقت

"عباس امیر انتظام"، مهندس برق و ماشین از دانشگاه تهران، در سال ۱۳۲۷ ضمن تحصیل در دبیرستان دارالفنون جذب جنبش ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق شد. بعد از انقلاب به‌ عنوان سفیر ایران در سوئد و اسکاندیناوی به فعالیت پرداخت. دانشجویان مسلمان پیرو خط امام تأکید داشتند اسناد و مدارک زیادی دال بر ارتباط‌-های سری امیرانتظام با آمریکایی‌-ها در اختیار دارند.
*****


دکتر ابراهیم یـزدی - وزير امور خارجـه دولت موقت

"ابراهیم یـزدی"، دارو-ساز، دبیرکل نهضت آزادی ایران، عضو شورای انقلاب، با شروع نخست وزیری محمد مصدق او به سلک طرفداران رهبر نهضت ملی شدن صنعت نفت درآمد. عضو هیأت تحریریه و ناشر روزنامه «راه مصدق»
در سال ۱۳۳۹ و با فعال شدن دوباره جبهه ملی(دوم) به عضویت کمیته انتخابات این جبهه درآمد.
از سال ۱۳۴۰ تا سال ۱۳۴۴ به عنوان دبیر شورای مرکزی جبهه ملی ایران، شاخه آمریکا و عضو هیأت اجرایی و مسئول تشکیلات جبهه، عضو هیأت تحریریه مجله «اندیشه جبهه» ارگان جبهه ملی فعالیت می‌کند.
با تاسیس "نهضت آزادی ایران" در سال ۱۳۴۰ او به همراه مصطفی چمران، علی شریعتی و صادق قطب‌زاده به تاسیس شاخه‌-های اروپا و آمریکای این نهضت مبادرت می‌ورزد و به عنوان رییس شورای مرکزی نهضت آزادی ایران در خارج از کشور انتخاب می‌شود.
او در هنگام اخراج خمینی از عراق و امتناع دولت کویت از پذیرش خمینی و هیات همراه، مأموریت راه-اندازی تشکیلات فعالیت خمینی در فرانسه توسط سازمان-های جاسوسی انگلیس و آمریکا به او داده می شود. یزدی پیشنهاد مهاجرت به فرانسه را به خمینی می‌دهد و با همکاری صادق قطب زاده خانه-‌ای در نوفل لوشاتو به این منظور در اختیارشان گذاشته می‌شود. او در این مدت از مشاورین ارشد خمینی بوده‌است.
*****


مهندس هاشم صباغیان - وزير کشور دولت موقت

"هاشم صباغیان"، از یاران مصدق، فعال در جبهه ملی دوم، عضو شورای مرکزی نهضت آزادی ايران، از اعضای فعال و موثر کميته استقبال از امام خمينی بود، در نخستين دوره مجلس شوراي اسلامي به عنوان نماينده مردم تهران انتخاب شد.
*****


مسعـود رجوی - موسی خیابانی
رهبران مجاهدین خلق
*****


«ابوالحسن بنی‌صدر، نخستین رئیس جمهور اســلامی»

"ابوالحسن بنی‌صدر"، در دانشگاه تهران، در رشته‌های اقتصاد و حقوق اسلامی تحصیل کرد، رهبری گروه کوچکی از دانشجویان مخالف رژیم شاه را به‌عهده داشت، نزدیکی بیشتری با جبهه ملی احساس می‌کرد، با ورود خمینی به پاریس، او جزء معدود کسانی بود که در فرودگاه به استقبال او آمد، در تاریخ ۱۲ بهمن سال ۱۳۵۷ با پرواز ایرفرانس (که بنی صدر کرایه چارتر آنرا با چک بلامحل خودش پرداخته بود به کشور بازگشت. بعد از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ خمینی که عهده دار کنترل کشور بود، پس از به کار گماردن دولت موقت، بنی صدر را ابتدا در ماه تیر ۵۸ به معاونت وزارت اقتصاد و دارایی و سپس درماه آبان به سمت وزیر منصوب کرد. بنی صدر همچنین مدتی به عضویت شورای انقلاب در آمد.
*****

يـاران "مصـدق"، يـاوران "خمينـی "!

زمانی که خمینی در پاریس اقامت داشت، دکتر حسن حبیبی را مامور تهیه پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی کرد. حسن حبیبی نیز با مشورت و همکاری «ناصر كاتوزيان، عبدالكريم لاهيجی، جعفری لنگرودی، ابوالحسن بنی صدر و ناصر ميناچی» [همگی از یاران مصدق] طرح اولیه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را تهیه کردند.
پس از پیروزی انقلاب این طرح در شورای طرح-های انقلاب به رياست «دكتر يدالله سحابی و با مشارکت و همکاری حسن حبيبی، ناصر كاتوزيان، عبدالكريم لاهيجی، احمدصدرحاج سيدجوادی، ناصر میناچی، رضا زواره ای و سيدمحمد خامنه-ای» [همگی از یاران مصدق] متن کامل پیش نویس قانون اساسی در سال 1358 اصلاح و تکمیل شد.

ادامـــه دارد

روز جهانی زن را به زنان ایرانم و جهان تبریک عرض می کنم.

http://www.youtube.com/watch?v=u_Xe2q5Ssmc 

رضاشاه و آزادی زنان رضا شاه پهلوی در 17 دی ماه 1314 کشف حجاب را رسما اعلام کرد و در مراسمی که در جشن پایان تحصیلی دختران در دانش سرای مقدماتی تهران بر گزار شد چنین سخن گفت: سیاست های رضا شاه به گونه ای ژرف و بنیادی زندگی زنان را دگرگون ساخت. او دولتی اقتدارگرا ساخت، سیاست های نوسازانه و سکیولار

پرسش ۱ - شاهزاده گرامی با توجه به کارهای ناپسندی که مجاهدین خلق در قبل از انقلاب وبعد از انقلاب (ایجاد رعب و وحشت وکشتن مردم بیگناه) انجام دادند می توان جایگاهی برای آن ها درحکومت آینده که می بایست مردم سالاری و احترام به عقاید یکدیگر درآن موج بزند قائل بود؟گرین بوی , ایران


رضا پهلوی: گرین بوی عزیز
من قضاوت در مورد عملکرد سازمان ها، گروه ها و افراد سیاسی را به ملت ایران واگذار می کنم. من فقط بر دو مسئلۀ کلیدی تاکید می کنم و آن اینست که در یک سیستم دموکراتیک حقیقی، شفافیت ایدئولوژیک و شخصیتی، و احترام به قوانین روند دموکراسی اصل اساسی است.

پرسش ۲ - آقای پهلوی عزیز، در مصاحبه تان شما گفته اید که مردم ایران باید از شما بخواهند که رهبری شان در جدال با ملاها را بعهده بگیرید. ممکن است شما به ما (ملت ایران) بگویید که چگونه ما می توانیم از شما این را بخواهیم؟مهرداد, خلیج فارسی


رضا پهلوی: مهرداد عزیز
نمی دانم منظور شما از رهبری چیست، در جوامع دموکراتیک اگر صحبت از یک رهبر سیاسی می کنید چنین رهبری قدرتش را از حزب خود می گیرد و این حزب است که به رهبرش قدرت می دهد و حزبی که رای اکثریت جامعه را داشت دولت را تشکیل می دهد. من نقش خود را فراحزبی می بینم و همانطور که به درستی در 32 سال گدشته انجام داده ام مجموعه ای از رهنمودها  در جهت اتحاد و همبستگی نیروهای سیاسی و دفاع از حقوق شهروندان و پایبندی به دموکراسی در قالب اعلامیه جهانی حقوق بشر بوده است و در این زمینه نیروها و شخصیت های سیاسی نیز نقش خود را ایفا کرده اند


پرسش ۳ - شاهزاده دوست داشتنی در حکومت سکولار مدنظر شما چه اطمینانی وجود دارد که جایگاه دین حفظ شود و هجمه ای علیه دین نشود؟ و آیا سکولاریسم را که سرچشمه آن در غرب است را میتوان در جامعه ایرانی به کار گرفت؟ با تشکر فراوانشاهزادۀ ایرانی, ایران


رضا پهلوی: شاهزادۀ ایرانی عزیز
سکولاریزم نه تنها هیچ منافاتی با دین ندارد بلکه کمک خواهد کرد  در حفظ حرمت دین.
آنچه ما می گوییم این است که نباید مذهب در حکومت دخالت داشته باشد و همچنین حکومت در امورات مذهبی نباید دخالت کند در یک حکومت دموکراتیک این نمانیدگان مردم هستند که قوانین را وضع می کنند و مردم هم به آن احترام می گذارند و هر زمان که قانونی مغایر با شرایط حال و خواست مردم باشد آنرا تصحیح و درصورت لزوم تغییر می دهند.
ولی قوانین شرعی غیر قابل تغییر می باشند و در بعضی موارد بر حسب سلیقۀ مراجع حکومت گر تعبیر و تفسیر خاص می شوند و جامعه هیچ گونه دخالتی در آن ندارد.
آنچه که امروز در مملکتمان می بینیم بیزاری و گریز مردم از مذهب است علتش همان دخالت مذهب در امر حکومت  است و همۀ کاستی ها، ناروایی ها و تبعیض ها به حساب مذهب گذاشته می شود.
خطرناک ترین شرایط این است که مذهب تبدیل به یک ایدئولوژی شود و این همان است که برای مدت سی و دو سال در مملکت ما حکمفرماست.


پرسش ۴  -  با سلام می خواستم نظر شخصی جنابعالی را درباره ی شخص مهندس موسوی جویا شوم؟ هم چنین می خواستم نظرتان را درباره دین اسلام بدانم واین که آیا فرایض دینی را انجام می دهید یا خیر؟(البته می دانم دین داری موضوعی درونی است و می تواند محرمانه باشد.) با سپاسگرین بوی , ایران


رضا پهلوی: گرین بوی عزیز
آقای مهندس موسوی یک انسان انقلابی است که به آرمان های خود پای بند است، ایشان راه گذار به دموکراسی را در قالب اصلاحات و پای بندی به انقلاب می دانند. این هم نظری است و تا چه حد با خواسته های نسل امروز که از انقلاب گریزانند همآهنگی می تواند داشته باشد باید در آینده دید و ببینیم که مردم چگونه آیندۀ خود را رقم خواهند زد.
اما نظرم در مورد دین اسلام. اسلام دین اکثریت جامعۀ ایران است و قابل احترام. باورهای مردم را باید محترم شمرد. دین یک امر خصوصی است و همانطور که شما به درستی گفته اید در حریم خصوصی اشخاص نباید داخل شد


 پرسش  ۵  - آقای پهلوی عزیز, ما می توانیم مرگ ناگهانی خامنه ای را یک عامل کلیدی در سقوط جمهوری اسلامی تلقی کنیم؟ ویکی لیک اعلام کرده است که او از سرطان رنج می برد. او مطمئنا مایل است پسرش "مجتبی" را جانشین خود نماید؛ اگرچه این امکان پذیر نیستیروان  , ایران



رضا پهلوی:  یروان عزیز
طبیعت این رژیم بستگی به فردی که در مسند ولی فقیه نشسته است ندارد زیرا مدت ها پس از آنکه خمینی به صحنه آمد و ایران را به عنوان یک کشور اسلامی نامید و این رژیم ، به صورتی خود کفا و به صورت مافیای سراسر فساد که بقای خود را به بهای تـرس و ارعاب مردم  حفظ می کند مستقرشد. بنابراین مرگ غیــرمترقبۀ خامنه ای الزاما به مفهوم آن نیست که نقطۀ پایانی به رنج ها و یا ایجاد زمینۀ تغییراتی مثبت باشد، همانطور که مرگ خمینی نه نقطۀ پایانی بود و نه تغییراتی را پدید آورد، این تمامی ساختار است که باید سرنگون شود و نه فقط یک شخص.
فروپاشی این رژیم زمانی تحقق خواهد پذیرفت که ملت یکپارچه بیایستند و بگویند که بیش از این تحمل نخواهند کرد و هر اقدامی خواهند کرد، از جمله، اعتصابات یا تظاهرات تا سرنگونی این رژیم، آنچنانکه نظایرش را در سراسر خاورمیانه شاهد هستیم


پرسش  ۶  -  شما تنها شخصیت سکولار شناخته شدۀ ایرانی هستید. ما می دانیم که شما برای آزادی و سکولاریزم مبارزه می کنید، ولی کمی بیش از آن. آیا شما با یک برنامۀ شفاف سیاسی موفق تر نخواهید بود، مانند یک صفحه شامل 10 نکته؟یانیک, وین، اتریش


رضا پهلوی: یانیک عزیز
من دورنمای ایران آینده را در سه کتابم بیان کرده ام، شما را تشویق می کنم که کتاب های مرا بخوانید زیرا پاسخ تمامی این پرسش ها را داده ام؛ ولی من خود را در قالب یک رهبر سیاسی نمی بینم که به شما برنامۀ سیاسی ارائه نمایم، این مسئولیت کسی است که در نهایت در راس حکومت در آینده قرار خواهد گرفت، که یا نخست وزیر و یا رئیس جمهورخواهد بود. آنچه که تعریف کننده چهارچوب اختیارات قوا خواهد بود، قانون اساسی است و من نقشی برای خودم به عنوان منتخبی که در ادارۀ کشور رلی را ایفا کند قایل نیستم.
آرزوی من  در حال حاضر، همبستگی تمامی باورمندان به سکولاریزم  و کسانی که در جستجوی یک دموکراسی پارلمانی سکولار برای ایران در جایگزینی با این رژیم هستند، می باشد، و بطور کلی مبارزۀ بدور از خشونت و مقاومت  مدنی همراه با همکاری جامعۀ بین المللی است


پرسش  ۷  -  آقای پهلوی عزیز، شما چه پیشنهادی می کنید به ما (که در ایران زندگی می کنیم) که تغییری را که همۀ ما خواهان آن هستیم ایجاد کنیم؟ ما چگونه می توانیم خودمان را سازماندهی کنیم؟ چگونه می توانیم خود را از این رژیم رها کنیم؟ سپاسگزاریم که از ما پشتیبانی می کنید، شما جای خاصی در قلب ما داریدداود, ایران


رضا پهلوی: داود عزیز
مهمترین مسئله ارتباطات بین شما می باشد که هر اقدامی را که لازم است برعلیه رژِیم انجام دهید همآهنگ و موزون نماید، خواه تظاهرات باشد، اعتصابات باشد، عدم همکاری باشد، کم کاری باشد و یا هر اقدامی که منجر به فلج شدن رژیم شود. حال چنین پشتیبانی تدارکاتی که شما ممکن است بدان نیاز داشته باشید، ممکن است توسط نیروهای بهم پیوسته مخالفین تامین شود. و یا نظرات و خواسته های شما  رهنمودی باشد به نیازمندی های تدارکاتی شما



پرسش  ۸  - شما در مصاحبه تان با آقای فرهودی گفتید که مردم می توانند شما را به عنوان رهبر انتخاب نمایند. لطفا توضیح دهید که از مردم چه انتظاری هست و چگونه باید این پیام را برسانند که شما بپذیرید که از پشتیبانی مردمی برخوردار هستید و مردم شما را به عنوان رهبر انتخاب کرده اند؟آزادۀ, ایالات متحده


رضا پهلوی:  آزادۀ عزیز
من فکر می کنم که پاسخ را در پرسش 2 داده ام، من به عنوان یک رهبر عمل کرده ام، آنچه که من شخصا تا کنون انجام نداده ام ادعای رهبری است زیرا زمانی این ادعا پذیرفتنی خواهد بود که پشتیبانان شخص آنرا تنفیذ نمایند



پرسش  ۹ - اعلیحضرت، آیا شما معتقدید که برداشتن یارانه ها راهی است که احمد نژاد و یارانش برای به دست گرفتن قدرت بر علیه هم میهنانمان بکار گرفته اند. ارادتمند شما نگین


رضا پهلوی: نگین عزیز
این ها روش های متداولی است  که در یک حکومت تمامیت خواه بکار گرفته می شود تا مردم را به بازی بگیرند و جلب پشتیبانی نمایند،  و یا حداقل ملت را ساکت نگهدارند. در یک حکومت تمامیت خواه نهایتا توزیع قدرت حد مشخصی دارد، در بازی قدرت در ایران رفسنجانی بخشی از قدرت را در دست دارد، خامنه ای بخشی دیگر، احمدی نژاد بخشی دیگر و همچنان ادامه دارد، تحت لوای چنین حکومتی جای تعجب نیست که یک گروه در رقابت با گروه دیگر باشد و در این رقابت ها ست که هر گروهی در تلاش به دست آوردن قدرت بیشتر، وانمود به حل مشکلات ملت نماید. ولی در نهایت روش های بکار گرفتۀ یک گروه بر علیه گروه دیگر نیست که مشکلات ملت را حل می کند، فروپاشی کل سیستم است که هدف نهایی ما می باشد



پرسش  ۱۰ -  .پیشنهاد: افزودن کانال هایی برای پرداخت پول مانند پی پال برای کمک به " اتحادیۀ دموکراتیکایران"، که نتیجتا امکان پشتیبانی بیشتر ایرانیانی که مایل نیستند اطلاعات شخصی شان را اعلام نمایند، ولی صمیمانه مایل هستند که به جنبشآزادی کمک کنند رل فراهم می نماید. لطفا نظر بدهیدآزادۀ , ایالات متحده


رضا پهلوی:  آزادۀ عزیز 
از پیشنهاد شما سپاسگزارم. من مطمئنا آنرا با مسئولین در میان خواهم گذارد.

نظرات شما


۱۳۸۹

                     http://www.rezapahlavi.org

در فصلی نوین از جنبش دیرینۀ شما هم میهنان آزاده ام برای دستیابی به آزادی و صلح و بهروزی، مایلم درادامۀ عهدی که سال ها پیش با شما بستم این بار با بینشی روشن تر و دلی امیدوارتر از همیشه در راه تحقق هدف های والای زنان و مردان آزادۀ وطن از بندهای اسارت و برای استقرار حکومتی که برخاسته از ارادۀ شما و پاسدار همۀ آزادی ها و حقوقتان باشد با شما صحبت کنم.

 

در این گفتار، خطابم به ویژه نسل جوان ایران است، به زنان و مردانی که در زلزلۀ انقلاب و آغاز دوران وحشت و پس گَرد ایران یا هنوز دیده برجهان نگشوده بودند و یا از آن خاطره ای چندان ندارند. برای آنان است که نخست در بارۀ ابعاد فاجعــه سخن خواهم گفت و سپس از دلائلی کـه مـرا سی سال پیش به بستن عهــد با هم میهنانم برانگیخت. آن گاه به تصویری اشاره خواهم کرد که دیری است از ایران آینده، از ایرانی آزاد و سربلند، در دل و جانم نقش بسته است. 

 

گرچه در این سال ها بارها تأکید کرده ام، امّا برای نسل جوانی که امروز در صف نخست جنبش به مقاومتی جانانه در برابر حاکمان پرداخته است لازم می بینم تصریح کنم که انگیزه ام در تلاش برای رهائی ایران از حکومت غاصبان کمک به برپائی نظــامی مردمی و قانـون مــدار در میهـن عزیــزاست؛ نظامی کــه بـازتاب خواست هم میهنانم باشد؛ حکومتی که تضمین آزادی ها و حقوق ملت را در سرلوحۀ وظائفش قرار دهد؛ حکومتی که خود را خادم و فرمانبردار مردم بداند و نه قیم و والی آنان.

 

* * *

 

در همۀ اين سال ها، خطرهای بسياررا به‌ جان خريده ام امّا در این راه تا حد توان از هیچ کوششی مضایقه نکرده ام. هر بار که هم میهن مبارزی به دست تبه ‌کار رژيم جمهوري اسلامي ‌برخاک وخون غلطيده، اراده ام به ايفای وظیفه ام راسخ تر شده است. هرروز، چون شما، بیشتر به این واقعيت پی برده ام که تا پایان عمر ولایت جمهوري اسلامي مردم ایران روی آزادي و امنيت و آسايش را نخواهند ديد و میهن عزیز ما اعتبار و حیثیت از دست رفتۀ خود را در جامعۀ بین المللی باز نخواهد یافت. از همين روست، که در اين سال‌ها برای کمک به همبستگی صفوف مبارزان آزادی خواه از هيچ تلاشی فروگذار نکرده ام. اعتقادم همچنان بر اين است که براي زدودن سايۀ سیاه ولايت فقيه از خاک ‌ميهن بايد صداها را رساتر و صف ها را فشرده تر کرد.  از فرياد اعتراض شما زنان و مردان آزادۀ ايران است که غاصبـان حقوق ملّت امروز این گــونه هراسان شده اند و آزادی خواهان سراسر جهان چنین بی سابقه به تحسین و هواداری از پیکار برحق شما برخاسته اند.  

 

* * *

 

جنبش سبز در سال گذشته در اعتراض به دخالت آشکار دولت در انتخابات و وارونه کردن نتایج آن آغاز شد.  امّا این اعتراض سیل آسا تنها از نادیده گرفتن آرائی که به صندوق ها ریخته بودید سرچشمه نمی گرفت. لبریزشدن کاسۀ صبرتان پس از تحمل سیاه تــرین دوران تاریخ ایــران بـود که شما را به ادامـۀ مبـارزه در ابعــادی بی سابقه با دشمنان سوگند خوردۀ ایران و ایرانی بر انگیخت. 

 

در این دوران مصیبت بار است که حاکمان غاصب، آزادی و حقوق مردمان را هیچ دانسته اند و جز با خشونت و ارعاب با ایرانیان آزادی خواهی که حقوق مسلم و انسانی خویش را می طلبند روبرو نشده اند؛ در این دوران است که اقتصاد شکوفای ایرانِ پیش از انقلاب را به سراشیب ورشکستگی کشانده اند؛ در همین دوران است که  با موج اعدام ها، با تعطيل دانشگاه ها و پاکسازی های کينه توزانه، مسبب کوچ صدها و صدها هزار تن از لایق ترین فرزندان ایران از وطن شده اند؛ در همین دوران است که کمبودهای روزافزون زندگی تن فروشی و اعتیاد را در ابعادی غیرقابل تصور بر فرزندان وطن تحمیل کرده است؛ در دوران جمهوری اسلامی است که نسل جوان ايران، هنوز از تجربه‌هاي تلخ دوران تحصيل فارغ نشده، با کابوس بيکاري و سختی تأمین معاش و کمبود مسکن دست به گريبان شده است؛ و سرانجام در همین دورانِ سیاه است که فساد روز افزون و بی سابقه ای که در همه نهادهای حکومتی ریشه دوانده. مجموع همۀ این خشونت ها و قانون شکنی ها و ویران گری هاست که تیشه به ریشۀ ایران و اسلام هر دو می زند.   

 

امّا، سلب حقوق و آزادی های مردم ایران و خم کردن پشتشان با سنگینی مشکلات روزافزون اقتصادی در برابر خطرهائی که این حکومت به عمد متوجه امنیت و تمامیت ارضی میهن عزیز ما کرده است رنگ می بازند. از همان آغاز بود که حکومت ولائی با درهم شکستن شیرازۀ ارتش مقتدر ایران و ریختن خون سردارانش، به حکومت عراق فرصت داد تا جسورانه بر میهن عزیز ما هجوم آورد. از روز نخست تولد نامبارکش حکومت ولائی با سرکوب اقوام گوناگون ایرانی، با تهدید و تحقیر و آزار پیروان مذاهبی جز تشّیع، و با هجومی بی رحمانه بر اهل تصوف و دراویش مسالمت جوی ایران، پیوندهای دیرینۀ همبستگی میان ایرانیان را نشانه گرفت. جنگ با عراق را نه مصیبت که نعمت الهی دانست زیرا ترجیح می داد به شکرانۀ این نعمت صدها هزار جوان و نوجوان ایرانی را که دل های پاکشان به عشق میهن می طپید در شن زارهای عراق دفن کند، امّا پاسخگوی وعده های دروغین خود به ملت نشود؛ هرچه توانست بر عمر جغد شوم جنگ افزود تا بتواند حکومت ظلم و وحشت را بر ملت مسلط کند؛ و در دشمنی با مردم ایران چنان کرد تا وطن عزیزی  که خود قربانی تجاوز شده بود در نظر جهانیان همطراز متجاوزان شناخته شود. با دخالت مستقیم و غیر مستقیم در امور داخلی همسایگان دور و نزدیک ایران، عراق و لبنان و فلسطین و افغانستان، و با حمایت تبلیغاتی و مالی و نظامی خود از تندروترین دشمنان آزادی و همزیستی در این جوامع، نه تنها نام ایران عزیز را در نظر جهانیان با صفات پلیدی چون «تروریست» و «یاغی» آلوده کرد بلکه بسیاری از کشورهای بزرگ و کوچک دنیا را به دشمنی با ایران کشاند. اگر تاکنون ساده لوحانی در جهان نقش مستقیم این حکومت را در آشوب ها و کشتارهای سرزمین های دور و نزدیک ایران نمی دیدند سخنان سخیف و تهدیدهای خشونت بار رهبران مردم ستیز رژیم جای تردید برای کسی باقی نگذاشته است.  

 

امّا، این همه نیز برای تحقق اهداف اصلی نظام جمهوری اسلامی که تحریک دیگران به دشمنی با ایران و برافروختن آتش ستیز و جنگ، است کافی نبوده. از همین رو، به بهانۀ دسترسی به انرژی هسته ای برای مقاصد صلح آمیز، سال هاست به جست و جوی دسترسی به سلاحهای خوفناک تری برآمده است تا زودتر به هدف اهریمنی خود رسد و بار دیگر ایران را آماج تعرّض و هجوم دیگران سازد.  از رهگذر اصرار به پیمودن چنین کژراهه ای است که امروز کشور عزیز ما با بحرانی بی سابقه و خطرناک روبروست؛ بحرانی که هم میهنان عزیز صلح دوست من کمترین نقشی در ایجاد آن نداشته اند. 

 

به باور من مردم آگاه و هشیار ایران منفعت و مصلحت خویش را نه دخالت مسلحانه و موذیانه در سرنوشت مردم فلسطین و عراق و لبنان می دانند، نه در دشمنیِ با جوامع آزاد و پیشرفته جهان و نه در اصرار دیوانه وار بر دست یافتن به سلاح های هسته ای. مردم ایران از یاد نبرده اند که امکان دسترسی به فـن آوری و انــرژی هسته ای برای مقاصد صلح آمیز، که حق مسلّم آنان است، سال ها پیش از انقلاب برایشان میسر شده بود. ایرانِ آن روز توانسته بـود، با همکــاری و موافقت جامعـۀ بین المللی، در راه رسیدن به این امکانات گام هائی بلند بردارد زیرا هیچ کشوری درجهان بیمی از گسترش طلبی و دخالت جوئی حکومت آن روز ایران نداشت. رژیم ولائی، امّا، با هدف های  تجاوزطلبانه و سیاست های خارجی تحریک آمیز نه تنها آن امکان را یکسره نابود کرده بلکه اکثریت قریب به اتفاق دولت های جهان را از نزدیک و دور، به دشمنی باایران برانگیخته است تا بتواند به بهانۀ دفاع از ایران به سرکوب مخالفان و منتقدان خود هرچه خشونت بارتر ادامه دهد. امّا، همسو و همصدا با شما هم میهنان عزیزم، من نیز مسئولیت اصلی هر آسیب و خدشه ای که از سوی دیگران به تمامیت و یکپارچگی ایران عزیز وارد آید با حکومت غاصبی می دانم که در دشمنی با ایران و مردم ایران همتائی در تاریخ بلند ما نداشته است. 

 

* * *

 

هم میهنان عزیزم، 

 

امروز هم، چون بارهای پیشین که فرصت سخن گفتن با شما را یافته ام، می خواهم  به ویژگی های حکومت آرمانی شما اشاره کنم. زیرا در این سال های تلخ و تباه، از راه های گوناگون، هم از خواست ها و آرمان های های دیرین شما برای زیستن در یک جامعـۀ آزاد و مسالمت جو آگــاه شده ام و هم از رنــج ها و محرومیت هائی که بی رحمانه بر شما تحمیل شده است. کوشیده ام سخنی نگویم و ادعائی نکنم مگر از دل و زبان، و به خاطر و یاد شما، برآمده باشد. از همین روست که بخشی بزرگ از باورها و آرزوهایم در بارۀ آیندۀ ایران ملهَم از باورها و آرزوهای شما بوده است که در کورۀ آتشین دورانی چنین تلخ به هشیاری و آگاهی های بی نظیر رسیده اید.  

 

باور من این است که شما بسی بیشتر از نسل های پیشین با معنای آزادی و حقوق تان آشنا شده اید و به اهمیت  دستیابی کامل به همۀ آن ها پی برده اید. آموزگارتان در راه این آشنائی و آگاهی کسانی بوده اند که با ادامۀ حکومت ولائی و نامشروع خویش یک لحظه هم از ستیزی دائمی با یکایک این آزادی ها و حقوق  دست نکشیده اند.  شما هریک چون لقمان حکیم اید که ادب از بی ادبان آموخته بود.  هر تباهی و ویرانی که این گروه  خودکامه به بار آورده اند؛ خون هر زن و مرد آزاده ای را که بی شرمانه بر زمین ریخته اند؛ قلم هر ایرانی حق گوئی را که به ناحق شکسته اند، هر دستبرد خائنانه ای که به خزانۀ ملت زده اند، اشتیاق شما را به بناکردن حکومتی که در خور شما و سزاوار فداکاری های شما باشد دو چندان کرده است. یقین می دانم که اکثریت  شما، به ویژه جوانان و زنان هشیار و برومند میهن، اگر درسی از سال ها تجربۀ تلخ و فراموش نشدنی آموخته باشید این است که استقرار حکومتی که بتواند پاسدار منافع ملی ایران و حافظ آزادی ها و حقوق شهروندانش باشد بدون یک قانون اساسی مترقی و انسان محور که سنگ بنا و شالوده اش اصول مندرج در اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، و دیگر میثاق های مکمل آن، باشد محال خواهد بود.

 

در این واقعیت تردید ندارم که شما می خواهید قانون اساسی آیندۀ ایران آزادی ها و حقوق برابرِ همۀ شهروندان ایران را، به هر مذهب و مسلک، با هر اعتقاد سیاسی  و از هر قوم و قبیله ای، بی هیچ استثنائی محترم بشمرد؛ توجهی خاص به خواست های بر حق همۀ اقوام ایرانی داشته باشد، اقوامی که به ویژه در دوران حاکمیت غاصبان انحصار طلب، از تبعیض ها و محرومیت های بی سابقه رنج برده اند. یقین داشته باشیم که برآوردن چنین خواست هائی با وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران نه تنها در تضاد نخواهد بود بلکه پیوندهای دیرینۀ تاریخی و فرهنگی و آرمانی همۀ ساکنان میهن کهن سال ما را از همیشه استوارتر خواهد کرد. 

 

* * *

 

تجربۀ همۀ جوامع پیشرفته و آزاد جهان و به ویژه تجربۀ تلخ مردم ایران در حکومت ولایت مذهبی تردیدی در این واقعیت برجای نگذاشته که تدوین چنین قانون اساسی، تأمین و تضمین حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی مردم ایران و برپائی حکومتی شایستۀ ملت نیازمند آن است که نهادهای قانون گذاری، اجرائی و قضائی دولت در انجام وظائف خود، به ویژه در تأمین و تضمین آزادی و برابری حقوق اساسی یک یک شهروندان ایران، تابع احکام هیچ مذهب و مکتبی نباشند.  با چنین حکومتی و در چنین جامعه ای است که شبح شوم تبعیض های مذهبی و قومی و سیاسی از عرصۀ زندگی فردی و اجتماعی مردم ایران برای همیشه رخت خواهد بست.  با چنین حکومتی است که ایران عزیز ما خواهد توانست بسان فرشتۀ صلح و همزیستی، و نه چونان اهریمن جنگ و خونریزی و ویرانی، جای شایستۀ خویش را در میان همسایگانش، در جامعۀ جهانی، باز یابد.    

من ترديد ندارم که، اگر نه همه، اکثریت غالب رهبران روحاني که با احترام به خواست و ارادۀ اکثــریت قاطع مــردم راه خــود را از راه حاکمان سـرکوب گــر جدا کرده اند و رژیم جمهوری اسلامی را نه جمهوری می دانند و نه اسلامی، با آن چه شما می خواهید مخالفتی ندارند. آن ها هم اعادۀ حیثیت خویش و احیای اعتبار و احترام از دست رفتۀ اسلام را نیز چون شما در برپائی یک حکومت انسان گرا و مسالمت جو می بینند.

 

تا پايان راه، تا هنگامي که شما عزيزان من بتوانيد بر سرنوشت خود مسلط شويد راهی دشــوار و پرخطــر در پیش است. بايــد دام ها را بشناسیــم و فریب سخنان عوام فریبانه را نخوریم. یقین داشته باشیم که شیرازه های حکومت بیداد و استبداد هیچگاه به سستی امروز نبوده و آثار شکست و ضعف و آشفتگی در صف زورگویان چنین روشن نمایان نشده است.  

 

*  *  *

 

سخن پایانی من با آن گروه از هم میهنانی است که به اجبار ترک وطن کرده اند و امروز در سرزمین هایی زندگی می کنند که در آن آزادی و حق هرکس به تجمع و بیان، به هر باور سیاسی و هر اعتقاد مذهبی مصون و محترم است.  دریغ که ازچنین آزادی و حقی برای یــاری به هموطنــان اسیر خویش در ایـران آن گونـه که باید و می توانستیم، بهره نبرده ایم.  دریغ که در این سال ها دلمشغولی های سیاسی ما بیشتر هدف های فردی و آرمان های گروهی و حزبی و مسلکی بوده اند و نه خواست های حیاتی و اصلی مردم اسیر ایران. آیا زمان آن نرسیده است که در نبرد مرگ و زندگی که امروز مردم ایران را چنین سخت دامن گرفته، به افق بلندتری بنگریم و راه نوینی را برگزینیم؟ راهی که در آن بتوانیم از نیروی بزرگ و بالقوه ای که در دسترس ماست تنها برای یاری به تحقق مهم ترین و حیاتی ترین هدف مردم ایران که دسترسی به آزادی ها و حقوق انسانی پایمال شدۀ خویش بهره گیریم. از میان نزدیک به چند میلیون ایرانی که امروز در آن سوی مرزهای وطن در آزادی و آسایش نسبی زندگی می کنند به یقین می توانیم بخشی بزرگ را به پیمودن این راه برانگیزیم.  توفیق در این راه نیازمند آن است که در حداقل هدف ها و آرمان های مشترک به توافق رسیم که چیزی جز هدف ها و آرمان های دیرینۀ مردم ایران نیست: رهائی از زنجیر استبداد، بهره مندی از آزادی ها و حقوق انسانی و ریختن شالوده های حکومتی متکی به ارادۀ مردم.

 

شماری روز افزون از ایرانیان در همه جای دنیا امروز بـه این واقعیت پی برده اند که برپایۀ «جدایــی دین از حکومت» و با اتکــا بـه «اعلامیـۀ جهانــی حقوق بشر» می توان مهم ترین منبع الهام و انگیزۀ همبستگی ایرانیان بـرای کمک به تحقق خواست های اساسی ملت را فراهم آورد. این همان اصولی است که از سال ها پیش نخبگان ایران، به ویژه دانشجویان و دانشگاهیان، از زن و مرد، به نقش اساسی اش در بنــا کردن نهادهــای دموکراتیک پی برده انــد . در واقع بر پایــۀ همین دو اصل می توان به توافقی گستـرده رسیــد و به تــلاشی پیگیر و مشترک پــرداخت که کارساز ترین شیوه ها و برنامه ها را برای کمک به تحقق اهداف جنبش آزادی خواهانۀ مردم ایران فرارویمان گذارد. در نهایت تعیین سرنوشت کشور به رای آزادانۀ مردم ایران گذارده خواهد شد، از همین روست که من نیز خواهان شرایطی کاملا دموکراتیک برای برگذاری انتخاباتی کاملا آزاد هستم وچنین شرایطی جز در زمان خلاصی از رژیم حاکم میسر نخواهد بود.

 

دام ها و مهلکه های تازه ای را که رهبران زخم خورده و خشمگین فرا راه مردم قرار داده اند خطرناک تر از آن باید شمرد که به هیچ یک از ما فرصت اندیشیدن به منافع سیاسی، مسلکی و فرقه ای خود دهد. در این برهۀ تاریخی تنها باید در اندیشۀ سرنوشت ایران و مصلحت مردم ستم کشیده و سربلندش بود، باید در جست و جوی راهی برآمد که بتواند امکان نیل به آزادی و حقوقشان را فراهم آورد که مهم ترین ضامن منافع ملی و یک پارچگی وطن است.  

 

با همه موانع و دشواری هائی که برای رهائی ایران از بند استبداد فرا راه مردم آزادۀ ایران قراردارد، یقین داشته باشیم که چیرگی ملتی بزرگ و سربلند بر حاکمانی حقیر و فرومایه حکم مسلم تاریخ جهان است. حاکمانی که هرگز برای هویت ملی و تاریخ پرافتخار ایرانی ارج و احترامی قائل نبوده اند و منافع و مصالح مردم ایران را در این سال ها همواره قربانی ماجراجوئی های مصیبت بار خود کرده اند با تکیه بر کدام ریشه و توشه خواهند توانست در برابر امواج کوبندۀ جنبش آزادی خواهانه مردم ایران مقاومت کنند؟ بنابراین راهی جز تن دادن به خواسته های مردم را ندارند و بهتراست ارادۀ ملت را محترم شمرده و راه را به یک آشتی ملی نبندند. در چنین شرایطی می توان به پیروزی مسلم مردم آزادۀ ایران مطمئن بود و به فردای روشن ایران امیدوار.

 

به عشق دیدن ايرانی رها از استبداد، دروغ و ستيزه جوئی، به اميد ايرانی صلح دوست و صلح پرور و سربلند و به اميد روزگاری بهتربرای همۀ زنان و مردان وطن، پیروزی قطعی و نهائی شما را آرزو دارم. 

 

خداوند نگهدار ایران باد

رضا پهلوی


Blog EntryFeb 23, '11 10:41 PM
for everyone

منشوری برای اتحاد و انقلاب  

اکثر قریب به اتفاق کسانی که درمورد منشور سبز اظهار نظر کردند خیلی روشن به آن نه گفتند. و حق هم دارند.

جان خود را برای قانون اساسی و ولایت فقیه کف دستشان نگذاشته اند.

بنظرم اینها پتانسیل انقلابی و رادیکال گسترده در جامعه را نشناخته اند. فکر میکنند هنوز دوره خمینی است، اما همان دوره خمینی هم مردم حکومت اسلامی نمیخواستند. سه هفته پس از قیام بهمن دهها هزار زن به خیابان آمدند گفتند انقلاب نکرده ایم که به عقب برگردیم. رژیم با اسید و تازیانه آنها را به خانه فرستاد و بعدش هم صدهزار نفر را اعدام کرد که این حکومت را زورچپانی کند. در این ٣٢ سال مردم، بخش های مختلف مردم به اشکال مختلف اعتراض کردند، اعتصاب کردند، نوشتند و گفتند و تظاهرات سازمان دادند که بگویند حکومت مذهبی، فاسد، دزد، سرکوبگر، ضد آزادی، ضد زن، ضد شادی، ضد فرهنگ مدرن و انسانی را نمیخواهند.

 

ما به منشور دیگری نیاز داریم که همه ما را متحد و یکپارچه کند، نه برای اصلاح رژیم بلکه برای سرنگونی آن. "منشور جنبش سبز" عامل تفرقه است چون اکثر مردم را نمایندگی نمیکند، متعلق به قشر بسیار کوچکی است.

 

اولین مساله متحد شدن حول خواستهائی است که نه یک گروه معین که واقعا مردم معترض را نمایندگی کند.

آزادی فوری و بی قید و شرط کلیه زندانیان سیاسی، آزادی های بی قید و شرط بیان و عقیده و تظاهرات و اعتصاب و تشکل و مطبوعات، جدائی کامل مذهب از دولت و آموزش و پرورش، لغو همه قوانین ضد زن و جداسازیها و برابری کامل و بی قید و شرط زن و مرد در همه زمینه ها، محاکمه سران رژیم به جرم ٣٢ سال جنایت علیه مردم، مصادره اموال آیت اله های میلیاردر، مقامات و آقازاده های دزد و سایر دزدان اموال مردم به منظور صرف آنها در راه رفاه مردم، لغو مجازات اعدام و الغای فوری قوانین کثیف قصاص اسلامی، لغو قانون اساسی و قانون کار ضد کارگر و سایر قوانین جمهوری اسلامی، انحلال سپاه و بسیج و وزارت اطلاعات و بیت رهبری و سایر ارگانهای چماق بدست حکومت.

اینها نه همه خواستها بلکه تعدادی از مهمترین خواستهای مردم است.

ما حول خواستهای سیاسی میتوانیم متحد شویم نه حول ایدئولوژی. ایدئولوژی هر کس برای خودش. مذهب و نداشتن مذهب امری شخصی است و کسی حق محدود کردن و دخالت در آنها را ندارد.

 

اما علاوه بر خواستها راهکارها هم مهم است.

مردم ایران و اکثر اعضای این گروه هم اصلاح رژیم را نمیخواهند. امروز انقلاب برای سرنگونی حکومت گفتمان مسلط است. بویژه بعد از انقلاب مصر و تونس و جنبش های بزرگ توده ای که در بسیاری کشورهای خاور میانه و آفریقا شروع شده است، انقلاب را بعنوان تنها راه موثر جلو پای همه ما قرار داده است.

 

انقلاب یعنی تعرض به ستون های حکومت، یعنی باز کردن در زندانها به قدرت مردم، یعنی شکاف انداختن میان نیروهای سرکوب و بالای حکومت، و نهایتا درهم شکستن ماشین سرکوب حکومت و اعلام یک حکومت دیگر که اکثریت مردم محروم و ستمدیده را نمایندگی کند.

 

مدام مردم را نصیحت میکنند که خشونت نکنید. این یک بی انصافی محض است.

مگر مردمند که خشونت میکنند؟ مردم در مقابل باتوم و گلوله و کهریزک و شکنجه و غیره حداکثر سنگ برداشتند. حق نداشتند؟

روز شش دی سال قبل یعنی عاشورا مردم نشان دادند در عین حال که تعرض میکنند اما انسانیت بالائی بر آنها حاکم است. کسی که مدام به این مردم میگوید خشونت نکنید اولا غیر مستقیم خشونت دولت را کمرنگ میکند و ثانیا هدفش انقلاب و سرنگونی نیست. تحمیل همین قانون اساسی و ولایت فقیه و غیره است که باور کنید مردم اینها را نمیخواهند و روز شش دی و یک سال پشت سر هم به خیابان آمدند و با صدای بلند گفتند که این حکومت و قانون و ولایت ومقامات و نیروهای سرکوب و مجلس و غیره اش را نمیخواهند.

 

در یک کلام ما میخواهیم انقلاب کنیم، حکومت اسلامی را به زباله دان تاریخ بیندازیم و بجای آن جامعه ای مبتنی بر آزادی، برابری، رفاه و سکولاریسم بنا کنیم.

بنابراین ما  به منشور دیگری نیاز داریم و بنظر من خطوطش همینها است که من اینجا مختصر نوشته ام. اینها نکاتی است که در همین گروه در یک ماه گذشته از طرف هزاران نفر از اعضای این گروه بصورت پراکنده نوشته شده و سالها است در قطعنامه های اعتراضات زنان و کارگران و دانشجویان و جوانان به انحاء مختلف قید شده است.

بیائید حول این خواستها و راهکارها متحد شویم.

من فکر میکنم چنین منشوری

ما را قوی و متحد میکند. از هر رنگی که هستیم سبزیم یا سرخ یا آبی میتوانیم حول این خواست ها کنار هم باشیم و دوش به دوش هم به خیابان برویم. اعتصاب کنیم. شعار بنویسیم. شبنامه پخش کنیم و اعتقادات شخصی خودمان را هم برای خودمان نگه داریم. مسلمانیم یا مسیحی یا بی مذهب، به خودمان مربوط است. اما اعتقادات شخصی را به جمع تحمیل نکنیم. شعارهای مذهبی را به دیگران تحمیل نکنیم. ما برای جامعه ای مبارزه میکنیم که یک اصلش این است که مذهب و یا نداشتن مذهب آزاد است و امر شخصی افراد است.

الان چیزی که احتیاج داریم اتحاد است و اتحاد و اتحاد. من فکر میکنم خواستهائی که اینجا طرح شد میتواند ما را متحد کند. ما باید صرف نظر از اعتقادات شخصی یکپارچه عمل کنیم و خواستهای متحدی را فریاد بزنیم.

و بالاخره این خواستها، تک تک این خواستها اینقدر روشن و انسانی و جهانشمول است که مردم آزاده دنیا را هم به حمایت از ما میکشاند.

چیا مسعودی

٤ اسفند ٨٩

منشوری شکسته برای ملتی راست قامت! article picture
 
منشوری که اخیرا به نام مردم ایران منتشر شده است، همانند قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، بسان درختی است با ریشه‌هایی به کلی فاسد و شاخ و برگی زیبا. ملت ما سه دهه است که تحت حاکمیتی بوده که در شگفتی تمام بر پایه تناقض‌های منطقی و دروغ استوار شده است. این کژی‌ها حالا خود را در منشوری که به نام ملتی که بر علیه دروغ به پا خواسته منتشر شده است، به شکلی دیگر نمایان می‌کند.

گفتن اینکه من به دنبال عدالت، آزادی، احقاق حقوق زنان، صلح با دنیا، آزادی رسانه‌ها و ... هستم کار آسانی است. کار دشوار این است که ساختاری را ارایه دهم که هدف آن تحقق آن اهداف بلند باشد. طبیعی است که در چنین ساختاری نباید هیچ اصلی که تحقق آن اهداف را نقض کند وجود داشته باشد. در قانون اساسی جمهوری اسلامی این تناقض‌ها به‌وفور یافت می‌شوند و این منشور چندان تفاوتی با آن قانون اساسی ندارد. بگذارید به چند نکته این منشور اشاره کنم.

۱) در این منشور از یک طرف به حقوق همه ملت اشاره می‌کند و از طرف دیگر منکر این واقعیت بدیهی است که بخشی از این ملت، حتی به ادعایی اکثریت مطلق، خواهان سرنگونی این رژیم هستند. تصویری کلی که از معتقدین به براندازی نظام جمهوری اسلامی در این منشور به خواننده داده می‌شود دقیقا همان تصویر دروغی است که جمهوری اسلامی سه دهه است که با صرف هزینه‌های سنگین تبلیغاتی تلاش کرده است تا مردم در ذهن خود داشته باشند: وابسته به بیگانگان.

۲) این منشور مذاکره با قاتلین و متجاوزین به ملت را به مذاکره با براندازان این نظام ترجیح می‌‌دهد. به عبارت دیگر از نظر این منشور حفظ نظام جمهوری اسلامی اصل نخست است نه حقوق مردم. آیا این همان چیزی نیست که حاکمان فعلی جمهوری اسلامی می‌گویند؟

۳) این منشور مخالفت روشن خود با نظارت استصوابی شورای نگهبان را ابراز می‌کند اما نمی‌گوید چنین چیزی چگونه قرار است تحقق یابد. همه ما می‌دانیم که نظارت استصوابی تنها یکی از معلول‌های یک علت بزرگ است: حفظ نظام به هر بهایی.

۴) در این منشور هیچ اشاره ای به ولایت فقیه، یعنی مادر همه اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی، نشده است، حتی یک بار! ظاهرا سخن گفتن از این اصل قانون اساسی را حرام می‌دانند. این در حالی است که جوانان ما در خیابان‌ها بارها بر علیه این اصل قانون اساسی، و حتی اخیرا علیه تمامیت حکومت اسلامی، شعار داده‌‌اند.

۵) در این منشور به روشنی گفته شده که جنبش سبز خواهان اجرای بدون تنازل تمامی اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی است. بنابراین، در رابطه با قسمت ۴، می‌توان گفت اصل ولایت فقیه به صورت تلویحی تایید شده است.

۶) در این منشور به استقلال نهاد های دینی از حکومت اشاره شده است اما از استقلال حکومت از نهادهای دینی سخنی به میان نیامده است.
۰۴ اسفند ۱۳۸۹ رهام شریف /خودنویس


حمله مزدران جمهوری اسلامی به سایتهای مبارزین در یوتوب دوستان همانطور که حتما دیده اید بیشترین فیلم های تظاهرات و فیلمهای ملی میهنی در این سایت بود  براستی که حیف است که حساب بسته شود ویک راه تبلیغی از نیروهای مبارز گرفته شود . به ایملهای یوتوب گفته شده یی ایمل بزنید و درخواست باز کردن این حساب را بکنید سپاسگزارم

 

در سایت سربازان وطن بیش از ۷۲۰ تا ویدیو بود که در دو سال گذشته بیش از سه میلیون بیننده داشته

 


 دوستان بعد از ۲۵ بهمن این تنها سایت نبوده که بسته شده قاصدان آزادی و چندین کانل مبارزین بسته شده ترفندی که جمهوری اسلامی با کپی رایت به این اقدام دست می زند پس لطفاُ کمک کنید تا این سایتها باز بشوند

 


 Dear YouTube Management,  I strongly believe that the sarbazanvatan Youtube channel was wrongfully deactivated based on a false claim of copyright infringement and most possibly due to opposition to this site by supporters of Islamic Republic of Iran “ IRI ”.  Due to the sensitive nature of the situation in the Middle East as well as in Iran, I request that YouTube  kindly and immediately restore the account that should remain uninterrupted until a thorough investigation of copyright infringement can be determined.  Please support the struggle of our people by bring the channel up as soon as possible so our peace loving compatriots may continue spreading videos from Iran. As you are well aware of,There is no media in Iran to broad cast the barbaric behavior of IRI regime against our un armed and defenseless people, and these videos are crucial and only means of keeping the Iranian people safe and  world informed of atrocities of this regime.  With warmest regards


 هم میهنان لطفا این متن انگلیسی را به این دو تا ایمل ادرس ارسال کنید


email: copyright@youtube.com   service@youtube.com    youtube phone and fax: Tel. 650-253-0000 Fax 650-253-0001 This is the correct address to our youtube channel that has been closed: http://www.youtube.com/sarbazanvatan  


 

sarbazevtan@gmail.com

 


یکی از دوستانم نوشته که خیلی از شرکت کنندگان 25 بهمن امروز زمینگیر بوده اند چون بدنشان نسبت به گاز اشک آوری که آن روز استفاده شده واکنش عجیبی نشان داده است. آنها دچار استفراغهای خونی، درد شدید در حد فلجی دست و پا و قطعی کامل صدا شده بودند. این دوست خودش رفته دکتر و آزمایش داده و دکتر گفته که موادی ظاهرا به گازاشک آور ها اضافه شده که تعادل و درصد پتاسیم و منیزیم خون رو به هم ریخته که حتی می تونه آثار بلند مدت داشته باشه. به قول این دوست کم مونده گاز خردل استفاده کنند در خیابونای تهران می خوام بدونم آیا دیگرانی هم هستند که این علائم را داشته اند؟ آیا امروز هم از چنین گازهایی استفاده شده؟ و کاش می شد یکی حتی پوکه این گازها را با خودش بردارد به عنوان مدرک

این نوع کاز از زمان جنک عراق هم بوده است بنام مولتی کاز اشک اور و اسفراق اور تنکی نفس اور و کم نمودن دید نفر و اسهال حدود سه روز طول میکشد که نفر بتواند فعالیت خود را از سر بگیرد
این نابخردان هوا را چون خودشان مسموم کردنند حتی کسانی هم که در منزل بودند دچار گرفتگی صدا و کوفتگی تمام اعضای بدن شدند.

Iran Using Poisonous Tear Gas on Its People

Reports from inside Iran indicate that the barbaric regime of Iran is using Poisonous Tear Gas on the demonstrators. Many have called for help to fight it off. Please see below:

“Attention all Chemical Engineers”

The Islamic regime in IRAN  is using a new “tear gas” that renders those exposed into a state of semi paralysis and violent sickness. We want to reach out to chemical engineers of the world to help us identify the gas and how to defuse it?

Symptoms include:

Severe nausea and vomiting (in some cases blood),

Semi paralysis,

Blurry vision.

Please help with recommendation either here or at helpfreedomfightersiniran@gmail.com


امید عطایی فرد  

به نوشته «فرانتس نویمان» در کتاب «دولت دموکراتیک و دولت قدرت مدار»: اگر آزادی سیاسی را مساوی آزادی قانونی بگیریم، دیگر نخواهیم توانست از این عقیده دفاع کنیم که آزادی سیاسی در هیچ نظامی بهتر از دموکراسی [یا حکومت مردم] حفظ نمیشود. درآن صورت، سلطنت مشروطه نیز به خوبی و بلکه بهتر از دموکراسی از کار درمی آید./

برای نمونه درباره جمهوری هلند در قرون وسطا (هلند اینک پادشاهی است) آربلاستر مینویسد: در اشتهار جمهوری هلند به عنوان الگوی دموکراسی، بیش از حد اغراق شده بود... سفیر انگلیس درباره مشاهدات خود میگوید: <جمهوری [هلند] دموکراسی نبود بلکه نوعی الیگارشی بود که با حکومت مردمی بسیار تفاوت داشت>... یک مسافر فرانسوی با دیدی بدبینانه تر میگوید: <تعلق خاطر هلندی ها به جمهوری، بیش از آنکه به دلیل رضایت خاطر حاصل از آزادی باشد، به خاطر منافع تجاریشان است>./

الیور کرامول (به انگلیسی: Oliver Cromwell) (۱۵۹۹-۱۶۵۸) اولین و آخرین رئیس جمهور بریتانیا بود.

در ۱۶۴۲ جنگ‌های داخلی انگلستان بین طرفداران پارلمان و سلطنت‌طلب‌های هوادار شاه چارلز اول آغاز شد.[۱] ارتش پارلمان‌گراها که به‌خوبی توسط توماس فیرفکس و اولیور کرامول سازماندهی شده‌بودند موفق به شکست سلطنت‌طلب‌ها طی دو نبرد مارستن مور در ۱۶۴۴ و نیزبی در ۱۶۴۵ شدند.[۱] چارلز اول دستگیر و پس از تحمل بیش از دو سال زندان در ژانویه ۱۶۴۹ گردن زده شد.[۱]

با اعدام پادشاه، اولیور کرامول اعلام جمهوری کرد و خود را رئیس جمهور نامید اما چون با مقاومت مجلس اعیان روبرو شد مجلس را منحل کرد و روی در آن نوشت «اجاره داده می‌شود». جمهوری او، که با جمهوری‌های متداول امروزی متفاوت بود و بیشتر به دیکتاتوری شباهت داشت، تشکیل شده بود از سه کنسول، سه اسقف، سی نماینده پارلمان که همه آنها را وی تعیین کرده بود و در راس همه آنها خود کرامول قرار داشت. وی عده زیادی از مخالفانش را گردن زد. پرونده جمهوری انگلستان با مرگ وی تا کنون بسته است.

حکومت اسپانیا تا۱۹۳۱ م. مشروطه بود و در آن سال به جمهوری تبدیل شد. در ژوئیه ۱۹۳۶ ارتش اسپانیا کوشید دولت جمهوری اسپانیا را ساقط کند. نتیجه این عمل جنگ داخلی بود که در آن ۳۰۰٬۰۰۰ نفر مردند. آلمان نازی و ایتالیای فاشیست به حمایت از ژنرال فرانکو و نیروهای ملی گرایش پرداختند. اتحاد جماهیر شوروی و بریگاد بین المللی در جبهه جمهوریخواهان می‌جنگیدند. در ۱۹۳۹ فرانکو در جنگ داخلی پیروز شد

خوآن کارلوس اول (متولد ۵ ژانویه ۱۹۳۸، رم) پادشاه کنونی اسپانیا است.

در ۲۲ نوامبر ۱۹۷۵، دو روز پس از درگذشت فرانسیسکو فرانکو، خوآن کارلوس طبق قانونی که فرانکو وضع کرده بود، به پادشاهی رسید. در ۱۹۶۹ وقتی فرانکو خوآن کارلوس را به عنوان فرمانروای بعدی اسپانیا معرفی کرد، تاج و تخت اسپانیا به مدت ۲۲ سال اشغال نشده بود. قانون اساسی ۱۹۷۸ اسپانیا نقش پادشاه را به عنوان تجسم و شخصیت بخش به ملت اسپانیا، نمادی از یگانگی و دوام پایدار ملت اسپانیا تایید می‌کند و بدین ترتیب پادشاه رییس کشور و فرمانده کل قوای مسلح اسپانیا به شیوه ای است که به اسپانیایی از آن به monarquía parlamentaria یاد می شود.

اصل‏1

1 - اسپانیا کشوری اجتماعی و دموکراتیک مبتنی بر قانون میباشد که برای حفظ ارزشهای والای نظام حقوقی خود، آزادی، عدالت، برابری و پلورالیسم سیاسی را ترویج می نماید. 2 - حاکمیت از آن ملت اسپانیا می باشد و قوای کشور از ملت سرچشمه می گیرند. 3 - رژیم سیاسی کشور اسپانیا پادشاهی پارلمانی می باشد.

اصل56

1 - پادشاه رییس کشور و سمبل اتحاد و ثبات آن است. شاه عملکرد عادی نهادها را زیر نظر داشته و عالیترین مقام دولتی در روابط بین المللی می باشد. وظایف شاه را قانون اساسی و دیگر قوانین معین می سازد. 2 - عنوان رسمی او "شاه اسپانیا" است و می توان از عناوین دیگر نیز که در رابطه با سلطنت باشد، استفاده کرد. 3 - شخصیت شاه خدشه ناپذیر بوده و مسیولیتی ندارد.

اصل62

اختیارات و وظایف پادشاه: الف ) نظارت بر حسن اجرای قوانین. ب ) انحلال مجلسین و اعلام انتصابات به طوری که در قانون اساسی پیش بینی شده. ج ) اعلام همه پرسی در موضوعات پیش بینی شده در قانون اساسی. د ) پیشنهاد رییس دولت و انتصاب او و همچنین پایان دادن به خدمت رییس دولت به طوری که در قانون اساسی پیش بینی شده. ه ) حکم انتصاب اعضای دولت، پس از پیشنهاد رییس دولت. و ) بررسی تصویب نامه های شورای وزیران، اعطای نشان های نظامی و غیر نظامی با توجه به قوانین. ز ) اطلاع از امور دولتی و به عهده گرفتن ریاست شورای وزیران به درخواست رییس دولت و یا درخواست خود. ح ) فرماندهی کل نیروهای مسلح. ط ) درخواست عفو، ولیکن پادشاه قادر به عفو نمی باشد. ی ) نیابت آکادمی ها


فراخوان سراسری برای چهار شنبه سوری
یک ماه تا چهار شنبه سوری فرصت هست. از این فرصت برای سازماندهی دوستان ، تجهیزات استفاده کنید و جنبش خود را تقویت کنید. و در این روز از شهدا و حماسه سازان و کسانی که برای آزادی ایران از همه چیز خود گذشتند تشکر کنیم.و نفرت خود را از استبداد حاکم بر ایران نشان دهیم

 عضو شوید

http://www.facebook.com/pages/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C/194584460569045


گزارشی از روز خشم - 25 بهمن در ایران:

 دیروز مردم بی نظیر بودند، جمعیتی که نمونه اش را تنها در روزهای خونین خرداد پارسال می شد دید.

مردم با حرکت دیروزشان نشان دادند که جنبش آنها، نه زیر خاکستر، بلکه روشن ِ روشن است. مردم نشان دادند که آتش، زیر خاکستر در سکوت، سرد و خاموش می شود، آتش به اکسیژن نیاز دارد، آتش خشم آنها روشن تر از روز است. هیمه ی آن، بغض در جان مانده و زجر تا گلو رسیده ی مردم است و اخگران آن با مشت های گره کرده، به آسمان چنگ می زند تا بساط جور و ستم حکومت اسلامی را با روشنایی و گرمی خود، نابود ِ نابود کند.


حرکت دیروز مردم، ملی ِ ملی بود. در این شک نکنید. بدون اغراق می گویم، من شخصا شعار مذهبی یا میرحسین یاحسین و... چندان نشنیدم، دیگران هم همین را تایید کردند... این را شعارها نشان داد، مردم آزادی می خواهند، ایران را برای ایرانیان می خواهند. می خواهند ایران را خودشان با رای خودشان اداره کنند نه مشتی تازی با رای-دزدی و کودتاگری. حداقل خواست این مردم، رفتن جمهوری اسلامی است –نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد-


دیگر فریب کسی را نمی خورند، دیگر کسی نمی تواند در هیبت اصلاح گر رژیم یا هر چیز دیگر، چشمانش را بادامی کند و با مظلوم نمایی مردم را بفریبد که: مگر مردم چه می خواهند جز ارزانی و زندگی راحت! نخیر، مردم ایرانشان را می خواهند –نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد-


ایرانیان، دیروز نشان دادند که مظلوم نیستند، بلکه در پی کوباندن ظلم هستند. آنها زیر بار چنین حکومتی نمی روند و به جای با سرخی سیلی زندگی کردن، سیلی بر پیکره ی خامنه ای و توله-بسیجی های وحشیش می زنند.


مردم به جهانیان، به رییس جمهور امریکا و چه و چه ثابت کردند که اینجا مصر و تونس نیست. هیچ کس حق دخالت در امور ایران را ندارد، مردم خود نسخه ی این رژیم لعنتی را می پیچند و به عمر منحوس آن پایان می دهند. در عین حال، به خارجیان، نشان دادند که اگر کسی در برابر این رژیم سکوت کند، با آنها هیچ تفاوتی ندارد و هر چه از حقوق بشر و دموکراسی ادعا می کند، پوچ و سراب است.


 مردم ایران با گفتن شعار "نه غزه نه لبنان، تونس و مصر و ایران" به مردم ستم دیده و زیر لگد دیکتاتوری ها، گفتند که با آن ها هم صدا هستند. گفتند که آزادی، یک چیز جهانی است و مرز نمی شناسد. در عین حال مردم ایران، این آغازگران خیزش، به مصریان و تونسیان و... هشدار دادند که مبادا زیر بار نظامی به سان جمهوری اسلامی بروند.

 چه روزی بود، چه شبی بود، مردم همه کار کردند: به حکومت پلید اسلامی، اولتیماتون دادند و برای نابودی نهایی آنها اعلام آمادگی کردند، به مردم مصر اولتیماتون دادند که مواظب باشند و به اوباما، اولتیماتون دادند و فهماندند که یا ساکت شو و یا اگر می خواهی کاری کنی، به نفع مردم کن...

دیروز و دیشب، هیچ کس نمی ترسید، این یک واقعیت است. شعارها، این امر را نشان داد. پاره کردن پلاکارد خمینی و خامنه ای در میدان (به اصطلاح) انقلاب، خود گویای این مدعا بود. فریادهای شیرزنان بلر سر ماموران سرکوبگر، خود دلیل این ادعا بود. عادی شدن بوی گاز اشگ آور و تاثیر آن، خود دلیل این مدعا بود.


دیگر بیشتر از این نمی گویم، اما می دانم، رهپیمایی و روز خشم، بر سر جمهوری اسلامی ادامه دارد و خواهد داشت. امروز، فردا، و روزهای دیگر...


ما هستیم تا پرچممان را پس بگیریم،


ما هستیم تا ایرانمان را پس بگیریم.


و هیچ نیرویی نمی تواند ما را از خواستمان منصرف کند، نه با زور سرکوبگران، نه با مماشات اصلاح طلبان و نه با سکوت های آقای اوباما


 دیروز، بسیارانی را دستگیر کردند، بسیاری از مردم باتوم خوردند. اما مردم صحنه را ترک کردند، اینا پاسخ همه ی آنهایی است که می گویند، جنبش ساکت شده، جنبش سرکوب شده، جنبش زیر زمینی شده و سرکوب ها مردم را ترسانده!

مردم می مانند تا هویت ملیشان را پس بگیرند،


مردم می مانند تا پرچم جمهوری اسلامی را پایین بکشند.


 به قول شاهزاده رضا پهلوی: همانگونه که خیزش بر ضد دیکتاتوری و پیروزی دموکراسی بر دیکتاتوری از ایران آغاز شده، در ایران نیز خاتمه خواهد یافت.

 ما به خیابان ها باز می گردیم و می مانیم تا این اهریمنان را از ایران برانیم.

 در پایان، ضمن سپاسگذاری و تشکر از همه ی آنها که در سرتاسر دنیا، چه در فضای مجازی و سایت های اجتماعی و چه روبروی سفارت های جمهوری اسلامی، از مردم پشتیبانی کردند، صدای آنها را به گوش همگان رساندند و دروغگویی و سرکوبگری این رژیم ترسو را نشان دادند، آنچه دیروز و از داخل خیابان ها، به صورت تکست مسیج در موبایل سیو کرده ام می آورم. کوتاه نوشت هایی که می خواستم با اینترنت ایرانسل موبایل به سایت ها بفرستم، اما به دلیل قطعی خطوط مخابرات توسط جمهوری ترسوی اسلامی، نتوانستم (البته همینک هم اینترنت با اختلال روبرو است) یاداوری می کنم که این نوشته ها با نزدیکی به ساعت های پایانی روز و آغاز شب که بر جمعیت افزوده می شد و امکان نوشتن نبود، کتر می شود؛

 

***

 ساعت 9 صبح: آغاز یکی از هسته ی تجمع در مترو شهرداری با شعار مرگ بر دیکتاتور

بین مردم شایعه شده بود که یکی از جوانان در اعتراض به حکومت اسلامی در چهارراه قصر خودش را دار زده است. مردم امیدوار می شوند که این شایعه، آغاز یک هسته ی تجمع در چهارراه قصر باشد.


 ساعت 2:50 بعدازظهر: حرکت مردم به صورت گسترده به سمت میدان فوزیه

ماموران به طور پراکنده،


نکته ی جالب و خنده دار: لباس شخصی ها با پوشیدن لباس رفتگران، مردم را نادان فرض کرده و در حال براندازی اوضاع هستند. یکی از شیرزنان به طعنه خطاب به یکی از آنان می گوید: تو در پر غو بزرگ شدی و نان نفت را خوردی! حتا ادای جارو کش ها را هم بلد نیستی در بیاوری


 نیروها با موتور با لباس گارد و لباس شخصی ها وارد شدن. عده ای هم با لباس نیروی هوایی هم آمده اند.

 

ساعت 3:3: شکل گیری تجمع سکوت در میدان فوزیه: در حال حاضر، ماموران گم نام امام زمون، سگ پاچه گیر نشده اند و فقط به صورت محدود، تجمع را پراکنده می کنند و البته فعلا، بدون گرفتن پاچه، به آنهایی که نماد سبز حمل می کنند، تذکر می دهند. جمعیت زیادی در میدان فوزیه هست. و شاید این جمعیت در طول پنج شش ماه گذشته بی سابقه باشد. 3:5: جمعیت در حال افزایش است...


 جمعیت به طور چشمگیری در میدان فوزیه دیده می شود، به گونه ای که از میدان به سمت فردوسی و ولیعصر، پوشیده از جمعیت شده. در حال حاضر ماموران فقط جمعیت را متفرق می کنند.

 3:25: موتوری های وحشی امام زمون هم بدتر از شتر سوارهای مصری، به میان جمعیت می زنند و با وجود تجمع سکوت، این وحشی ها با موتور به پای مردم می زنند، که چند زن میان سال هم با خشم با آنها برخورد می کنند و می گویند که مگر مرض دارید که با مردم اینگونه برخورد می کنید، مردم برای پیاده روی آمده اند. مگر چه می کنند که با آنها اینگونه رفتار می کنید.

 تجمع گسترده ی مردم، جمعیت بسیار بیشتر از روز عاشورا است

مردم شعار می دهند مرگ بر دیکتاتور


مرگ بر خامنه ای

مبارک سد علی پیوندتان مبارک


لحظه ی باشکوهی است

مردم از پیر و جوان مشتاقانه و خستگی ناپذیر حاضر شده اند و تاریکی هوا را انتظار می کشند


ساعت 7:00: تجمع در آزادی شکل میلیونی گرفته است.


مردم شعارهایشان را تکرار می کنند


درگیری با مزدوران کمتر شده است و مردم تقریبا میدان را گرفته اند. خیلی باشکوه است. در هوای سرد و آلوده ی تهران، گرمای خاصی احساس می شود


 با این وجود به پیشنهاد برخی جوانان زنان میانسال و پیرمردها، می خواهند به خانه بروند.

یکی از شیرزنان که مادر یکی از دوستانم است، در حالی که چشمان درخشانش با وجود قرمز خونی شدن از شدت گاز اشگاور پر از شادی است، می گوید که باریکلا به مردم، کاشکی موبایلم دوربین داشت و می تونستم از مردم عکس بگیرم.


 هرچه بادا باد.

می دانم که خودم و خودمان تا بتوانیم می مانیم


تا هر ساعت

تا صبح

اما تا همینجایش هم پیروزی از آن ما بوده


می خواستیم به سمت پل حافظ برویم، جایی که شنیدیم بچه ها از بالای پل پرچم شیر و خورشید بین مردم ریخته اند


درود بر این همرزمانم

درود

 

از تاریکی هوا یک ساعتی گذشته، جمعیت در حال افزایش است. با وجود بستن خیابان های منتهی به آزادی، بستن متروهای میدون امام حسین و رفتن آنتن موبایل ها، مردم از کوچه پس کوچه های فرعی دارند خودشون را به آزادی می رسانند.


حال دیگه، تجمع سکوت با وحشی گری بسیجیان بی غیرت به شعارهای مرگ بر خامنه ای و مرگ بر دیکتاتور تبدیل شده. موتوری ها می خواهد مردم را پراکنده کنند، اما نمی تونند. جمعیت بیشتر از اونیه که فکرش را می کردند.


....

تو خیابون شادمان، صدای تیر میاد، هوا پر از گاز اشک آوره. مزدورا تیر هوایی می زنن. بی شرف ها، تو همین خیابون یه دختر را زیر باتوم گرفتند، تا مردم رسیدند که جلوشونا بگیرند، سوار ماشینش کردن و در رفتن. اینها برای سرکوب و گرفتن مردم، اول جمعیت را پراکنده می کنند، بعد، توی جاهای خلوت، مردم را می گیرن زیر باتوم و از خلوت شدن استفاده می کنند و دستگیر می کنند.


 باور کردنی نیست، جمعیت زیاد میشه، خیلی ها کوله پشتی دستشونه، با این وضع مطمئنم، امشب خیلی ها تو خیابون می مونند. اما جوونا اسرار دارن که پیرمرد پیرزنا و آدمای مسن، برن به خونه ها، بعضی ها اینجا، حتا ناهار هم نخوردن، چون از صبح تو خیابونا بودن، اما هنوز روی پا هستند.

 ساعت 12 شب، جمعیت کمتر شده، اما اونقدری هستند که از اول انقلاب نگاهشون می کنی نمی تونی حدس بزنی آخر جمعیت تا کجاست....

امشب مردم پیروزند

نابود باد این رژیم ترسو...


 

سروش سکوت

ایران-تهران 25 بهمن


Blog EntryDec 28, '10 11:36 AM
for everyone

اول آذرماه ۱۳۸۹

در فصلی نوین از جنبش دیرینۀ شما هم میهنان آزاده ام برای دستیابی به آزادی و صلح و بهروزی، مایلم درادامۀ عهدی که سال ها پیش با شما بستم این بار با بینشی روشن تر و دلی امیدوارتر از همیشه در راه تحقق هدف های والای زنان و مردان آزادۀ وطن از بندهای اسارت و برای استقرار حکومتی که برخاسته از ارادۀ شما و پاسدار همۀ آزادی ها و حقوقتان باشد با شما صحبت کنم.

 

در این گفتار، خطابم به ویژه نسل جوان ایران است، به زنان و مردانی که در زلزلۀ انقلاب و آغاز دوران وحشت و پس گَرد ایران یا هنوز دیده برجهان نگشوده بودند و یا از آن خاطره ای چندان ندارند. برای آنان است که نخست در بارۀ ابعاد فاجعــه سخن خواهم گفت و سپس از دلائلی کـه مـرا سی سال پیش به بستن عهــد با هم میهنانم برانگیخت. آن گاه به تصویری اشاره خواهم کرد که دیری است از ایران آینده، از ایرانی آزاد و سربلند، در دل و جانم نقش بسته است. 

 

گرچه در این سال ها بارها تأکید کرده ام، امّا برای نسل جوانی که امروز در صف نخست جنبش به مقاومتی جانانه در برابر حاکمان پرداخته است لازم می بینم تصریح کنم که انگیزه ام در تلاش برای رهائی ایران از حکومت غاصبان کمک به برپائی نظــامی مردمی و قانـون مــدار در میهـن عزیــزاست؛ نظامی کــه بـازتاب خواست هم میهنانم باشد؛ حکومتی که تضمین آزادی ها و حقوق ملت را در سرلوحۀ وظائفش قرار دهد؛ حکومتی که خود را خادم و فرمانبردار مردم بداند و نه قیم و والی آنان.

 

* * *

 

در همۀ اين سال ها، خطرهای بسياررا به‌ جان خريده ام امّا در این راه تا حد توان از هیچ کوششی مضایقه نکرده ام. هر بار که هم میهن مبارزی به دست تبه ‌کار رژيم جمهوري اسلامي ‌برخاک وخون غلطيده، اراده ام به ايفای وظیفه ام راسخ تر شده است. هرروز، چون شما، بیشتر به این واقعيت پی برده ام که تا پایان عمر ولایت جمهوري اسلامي مردم ایران روی آزادي و امنيت و آسايش را نخواهند ديد و میهن عزیز ما اعتبار و حیثیت از دست رفتۀ خود را در جامعۀ بین المللی باز نخواهد یافت. از همين روست، که در اين سال‌ها برای کمک به همبستگی صفوف مبارزان آزادی خواه از هيچ تلاشی فروگذار نکرده ام. اعتقادم همچنان بر اين است که براي زدودن سايۀ سیاه ولايت فقيه از خاک ‌ميهن بايد صداها را رساتر و صف ها را فشرده تر کرد.  از فرياد اعتراض شما زنان و مردان آزادۀ ايران است که غاصبـان حقوق ملّت امروز این گــونه هراسان شده اند و آزادی خواهان سراسر جهان چنین بی سابقه به تحسین و هواداری از پیکار برحق شما برخاسته اند.  

 

* * *

 

جنبش سبز در سال گذشته در اعتراض به دخالت آشکار دولت در انتخابات و وارونه کردن نتایج آن آغاز شد.  امّا این اعتراض سیل آسا تنها از نادیده گرفتن آرائی که به صندوق ها ریخته بودید سرچشمه نمی گرفت. لبریزشدن کاسۀ صبرتان پس از تحمل سیاه تــرین دوران تاریخ ایــران بـود که شما را به ادامـۀ مبـارزه در ابعــادی بی سابقه با دشمنان سوگند خوردۀ ایران و ایرانی بر انگیخت. 

 

در این دوران مصیبت بار است که حاکمان غاصب، آزادی و حقوق مردمان را هیچ دانسته اند و جز با خشونت و ارعاب با ایرانیان آزادی خواهی که حقوق مسلم و انسانی خویش را می طلبند روبرو نشده اند؛ در این دوران است که اقتصاد شکوفای ایرانِ پیش از انقلاب را به سراشیب ورشکستگی کشانده اند؛ در همین دوران است که  با موج اعدام ها، با تعطيل دانشگاه ها و پاکسازی های کينه توزانه، مسبب کوچ صدها و صدها هزار تن از لایق ترین فرزندان ایران از وطن شده اند؛ در همین دوران است که کمبودهای روزافزون زندگی تن فروشی و اعتیاد را در ابعادی غیرقابل تصور بر فرزندان وطن تحمیل کرده است؛ در دوران جمهوری اسلامی است که نسل جوان ايران، هنوز از تجربه‌هاي تلخ دوران تحصيل فارغ نشده، با کابوس بيکاري و سختی تأمین معاش و کمبود مسکن دست به گريبان شده است؛ و سرانجام در همین دورانِ سیاه است که فساد روز افزون و بی سابقه ای که در همه نهادهای حکومتی ریشه دوانده. مجموع همۀ این خشونت ها و قانون شکنی ها و ویران گری هاست که تیشه به ریشۀ ایران و اسلام هر دو می زند.   

 

امّا، سلب حقوق و آزادی های مردم ایران و خم کردن پشتشان با سنگینی مشکلات روزافزون اقتصادی در برابر خطرهائی که این حکومت به عمد متوجه امنیت و تمامیت ارضی میهن عزیز ما کرده است رنگ می بازند. از همان آغاز بود که حکومت ولائی با درهم شکستن شیرازۀ ارتش مقتدر ایران و ریختن خون سردارانش، به حکومت عراق فرصت داد تا جسورانه بر میهن عزیز ما هجوم آورد. از روز نخست تولد نامبارکش حکومت ولائی با سرکوب اقوام گوناگون ایرانی، با تهدید و تحقیر و آزار پیروان مذاهبی جز تشّیع، و با هجومی بی رحمانه بر اهل تصوف و دراویش مسالمت جوی ایران، پیوندهای دیرینۀ همبستگی میان ایرانیان را نشانه گرفت. جنگ با عراق را نه مصیبت که نعمت الهی دانست زیرا ترجیح می داد به شکرانۀ این نعمت صدها هزار جوان و نوجوان ایرانی را که دل های پاکشان به عشق میهن می طپید در شن زارهای عراق دفن کند، امّا پاسخگوی وعده های دروغین خود به ملت نشود؛ هرچه توانست بر عمر جغد شوم جنگ افزود تا بتواند حکومت ظلم و وحشت را بر ملت مسلط کند؛ و در دشمنی با مردم ایران چنان کرد تا وطن عزیزی  که خود قربانی تجاوز شده بود در نظر جهانیان همطراز متجاوزان شناخته شود. با دخالت مستقیم و غیر مستقیم در امور داخلی همسایگان دور و نزدیک ایران، عراق و لبنان و فلسطین و افغانستان، و با حمایت تبلیغاتی و مالی و نظامی خود از تندروترین دشمنان آزادی و همزیستی در این جوامع، نه تنها نام ایران عزیز را در نظر جهانیان با صفات پلیدی چون «تروریست» و «یاغی» آلوده کرد بلکه بسیاری از کشورهای بزرگ و کوچک دنیا را به دشمنی با ایران کشاند. اگر تاکنون ساده لوحانی در جهان نقش مستقیم این حکومت را در آشوب ها و کشتارهای سرزمین های دور و نزدیک ایران نمی دیدند سخنان سخیف و تهدیدهای خشونت بار رهبران مردم ستیز رژیم جای تردید برای کسی باقی نگذاشته است.  

 

امّا، این همه نیز برای تحقق اهداف اصلی نظام جمهوری اسلامی که تحریک دیگران به دشمنی با ایران و برافروختن آتش ستیز و جنگ، است کافی نبوده. از همین رو، به بهانۀ دسترسی به انرژی هسته ای برای مقاصد صلح آمیز، سال هاست به جست و جوی دسترسی به سلاحهای خوفناک تری برآمده است تا زودتر به هدف اهریمنی خود رسد و بار دیگر ایران را آماج تعرّض و هجوم دیگران سازد.  از رهگذر اصرار به پیمودن چنین کژراهه ای است که امروز کشور عزیز ما با بحرانی بی سابقه و خطرناک روبروست؛ بحرانی که هم میهنان عزیز صلح دوست من کمترین نقشی در ایجاد آن نداشته اند. 

 

به باور من مردم آگاه و هشیار ایران منفعت و مصلحت خویش را نه دخالت مسلحانه و موذیانه در سرنوشت مردم فلسطین و عراق و لبنان می دانند، نه در دشمنیِ با جوامع آزاد و پیشرفته جهان و نه در اصرار دیوانه وار بر دست یافتن به سلاح های هسته ای. مردم ایران از یاد نبرده اند که امکان دسترسی به فـن آوری و انــرژی هسته ای برای مقاصد صلح آمیز، که حق مسلّم آنان است، سال ها پیش از انقلاب برایشان میسر شده بود. ایرانِ آن روز توانسته بـود، با همکــاری و موافقت جامعـۀ بین المللی، در راه رسیدن به این امکانات گام هائی بلند بردارد زیرا هیچ کشوری درجهان بیمی از گسترش طلبی و دخالت جوئی حکومت آن روز ایران نداشت. رژیم ولائی، امّا، با هدف های  تجاوزطلبانه و سیاست های خارجی تحریک آمیز نه تنها آن امکان را یکسره نابود کرده بلکه اکثریت قریب به اتفاق دولت های جهان را از نزدیک و دور، به دشمنی باایران برانگیخته است تا بتواند به بهانۀ دفاع از ایران به سرکوب مخالفان و منتقدان خود هرچه خشونت بارتر ادامه دهد. امّا، همسو و همصدا با شما هم میهنان عزیزم، من نیز مسئولیت اصلی هر آسیب و خدشه ای که از سوی دیگران به تمامیت و یکپارچگی ایران عزیز وارد آید با حکومت غاصبی می دانم که در دشمنی با ایران و مردم ایران همتائی در تاریخ بلند ما نداشته است. 

 

* * *

 

هم میهنان عزیزم، 

 

امروز هم، چون بارهای پیشین که فرصت سخن گفتن با شما را یافته ام، می خواهم  به ویژگی های حکومت آرمانی شما اشاره کنم. زیرا در این سال های تلخ و تباه، از راه های گوناگون، هم از خواست ها و آرمان های های دیرین شما برای زیستن در یک جامعـۀ آزاد و مسالمت جو آگــاه شده ام و هم از رنــج ها و محرومیت هائی که بی رحمانه بر شما تحمیل شده است. کوشیده ام سخنی نگویم و ادعائی نکنم مگر از دل و زبان، و به خاطر و یاد شما، برآمده باشد. از همین روست که بخشی بزرگ از باورها و آرزوهایم در بارۀ آیندۀ ایران ملهَم از باورها و آرزوهای شما بوده است که در کورۀ آتشین دورانی چنین تلخ به هشیاری و آگاهی های بی نظیر رسیده اید.  

 

باور من این است که شما بسی بیشتر از نسل های پیشین با معنای آزادی و حقوق تان آشنا شده اید و به اهمیت  دستیابی کامل به همۀ آن ها پی برده اید. آموزگارتان در راه این آشنائی و آگاهی کسانی بوده اند که با ادامۀ حکومت ولائی و نامشروع خویش یک لحظه هم از ستیزی دائمی با یکایک این آزادی ها و حقوق  دست نکشیده اند.  شما هریک چون لقمان حکیم اید که ادب از بی ادبان آموخته بود.  هر تباهی و ویرانی که این گروه  خودکامه به بار آورده اند؛ خون هر زن و مرد آزاده ای را که بی شرمانه بر زمین ریخته اند؛ قلم هر ایرانی حق گوئی را که به ناحق شکسته اند، هر دستبرد خائنانه ای که به خزانۀ ملت زده اند، اشتیاق شما را به بناکردن حکومتی که در خور شما و سزاوار فداکاری های شما باشد دو چندان کرده است. یقین می دانم که اکثریت  شما، به ویژه جوانان و زنان هشیار و برومند میهن، اگر درسی از سال ها تجربۀ تلخ و فراموش نشدنی آموخته باشید این است که استقرار حکومتی که بتواند پاسدار منافع ملی ایران و حافظ آزادی ها و حقوق شهروندانش باشد بدون یک قانون اساسی مترقی و انسان محور که سنگ بنا و شالوده اش اصول مندرج در اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، و دیگر میثاق های مکمل آن، باشد محال خواهد بود.

 

در این واقعیت تردید ندارم که شما می خواهید قانون اساسی آیندۀ ایران آزادی ها و حقوق برابرِ همۀ شهروندان ایران را، به هر مذهب و مسلک، با هر اعتقاد سیاسی  و از هر قوم و قبیله ای، بی هیچ استثنائی محترم بشمرد؛ توجهی خاص به خواست های بر حق همۀ اقوام ایرانی داشته باشد، اقوامی که به ویژه در دوران حاکمیت غاصبان انحصار طلب، از تبعیض ها و محرومیت های بی سابقه رنج برده اند. یقین داشته باشیم که برآوردن چنین خواست هائی با وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران نه تنها در تضاد نخواهد بود بلکه پیوندهای دیرینۀ تاریخی و فرهنگی و آرمانی همۀ ساکنان میهن کهن سال ما را از همیشه استوارتر خواهد کرد. 

 

* * *

 

تجربۀ همۀ جوامع پیشرفته و آزاد جهان و به ویژه تجربۀ تلخ مردم ایران در حکومت ولایت مذهبی تردیدی در این واقعیت برجای نگذاشته که تدوین چنین قانون اساسی، تأمین و تضمین حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی مردم ایران و برپائی حکومتی شایستۀ ملت نیازمند آن است که نهادهای قانون گذاری، اجرائی و قضائی دولت در انجام وظائف خود، به ویژه در تأمین و تضمین آزادی و برابری حقوق اساسی یک یک شهروندان ایران، تابع احکام هیچ مذهب و مکتبی نباشند.  با چنین حکومتی و در چنین جامعه ای است که شبح شوم تبعیض های مذهبی و قومی و سیاسی از عرصۀ زندگی فردی و اجتماعی مردم ایران برای همیشه رخت خواهد بست.  با چنین حکومتی است که ایران عزیز ما خواهد توانست بسان فرشتۀ صلح و همزیستی، و نه چونان اهریمن جنگ و خونریزی و ویرانی، جای شایستۀ خویش را در میان همسایگانش، در جامعۀ جهانی، باز یابد.    

من ترديد ندارم که، اگر نه همه، اکثریت غالب رهبران روحاني که با احترام به خواست و ارادۀ اکثــریت قاطع مــردم راه خــود را از راه حاکمان سـرکوب گــر جدا کرده اند و رژیم جمهوری اسلامی را نه جمهوری می دانند و نه اسلامی، با آن چه شما می خواهید مخالفتی ندارند. آن ها هم اعادۀ حیثیت خویش و احیای اعتبار و احترام از دست رفتۀ اسلام را نیز چون شما در برپائی یک حکومت انسان گرا و مسالمت جو می بینند.

 

تا پايان راه، تا هنگامي که شما عزيزان من بتوانيد بر سرنوشت خود مسلط شويد راهی دشــوار و پرخطــر در پیش است. بايــد دام ها را بشناسیــم و فریب سخنان عوام فریبانه را نخوریم. یقین داشته باشیم که شیرازه های حکومت بیداد و استبداد هیچگاه به سستی امروز نبوده و آثار شکست و ضعف و آشفتگی در صف زورگویان چنین روشن نمایان نشده است.  

 

*  *  *

 

سخن پایانی من با آن گروه از هم میهنانی است که به اجبار ترک وطن کرده اند و امروز در سرزمین هایی زندگی می کنند که در آن آزادی و حق هرکس به تجمع و بیان، به هر باور سیاسی و هر اعتقاد مذهبی مصون و محترم است.  دریغ که ازچنین آزادی و حقی برای یــاری به هموطنــان اسیر خویش در ایـران آن گونـه که باید و می توانستیم، بهره نبرده ایم.  دریغ که در این سال ها دلمشغولی های سیاسی ما بیشتر هدف های فردی و آرمان های گروهی و حزبی و مسلکی بوده اند و نه خواست های حیاتی و اصلی مردم اسیر ایران. آیا زمان آن نرسیده است که در نبرد مرگ و زندگی که امروز مردم ایران را چنین سخت دامن گرفته، به افق بلندتری بنگریم و راه نوینی را برگزینیم؟ راهی که در آن بتوانیم از نیروی بزرگ و بالقوه ای که در دسترس ماست تنها برای یاری به تحقق مهم ترین و حیاتی ترین هدف مردم ایران که دسترسی به آزادی ها و حقوق انسانی پایمال شدۀ خویش بهره گیریم. از میان نزدیک به چند میلیون ایرانی که امروز در آن سوی مرزهای وطن در آزادی و آسایش نسبی زندگی می کنند به یقین می توانیم بخشی بزرگ را به پیمودن این راه برانگیزیم.  توفیق در این راه نیازمند آن است که در حداقل هدف ها و آرمان های مشترک به توافق رسیم که چیزی جز هدف ها و آرمان های دیرینۀ مردم ایران نیست: رهائی از زنجیر استبداد، بهره مندی از آزادی ها و حقوق انسانی و ریختن شالوده های حکومتی متکی به ارادۀ مردم.

 

شماری روز افزون از ایرانیان در همه جای دنیا امروز بـه این واقعیت پی برده اند که برپایۀ «جدایــی دین از حکومت» و با اتکــا بـه «اعلامیـۀ جهانــی حقوق بشر» می توان مهم ترین منبع الهام و انگیزۀ همبستگی ایرانیان بـرای کمک به تحقق خواست های اساسی ملت را فراهم آورد. این همان اصولی است که از سال ها پیش نخبگان ایران، به ویژه دانشجویان و دانشگاهیان، از زن و مرد، به نقش اساسی اش در بنــا کردن نهادهــای دموکراتیک پی برده انــد . در واقع بر پایــۀ همین دو اصل می توان به توافقی گستـرده رسیــد و به تــلاشی پیگیر و مشترک پــرداخت که کارساز ترین شیوه ها و برنامه ها را برای کمک به تحقق اهداف جنبش آزادی خواهانۀ مردم ایران فرارویمان گذارد. در نهایت تعیین سرنوشت کشور به رای آزادانۀ مردم ایران گذارده خواهد شد، از همین روست که من نیز خواهان شرایطی کاملا دموکراتیک برای برگذاری انتخاباتی کاملا آزاد هستم وچنین شرایطی جز در زمان خلاصی از رژیم حاکم میسر نخواهد بود.

 

دام ها و مهلکه های تازه ای را که رهبران زخم خورده و خشمگین فرا راه مردم قرار داده اند خطرناک تر از آن باید شمرد که به هیچ یک از ما فرصت اندیشیدن به منافع سیاسی، مسلکی و فرقه ای خود دهد. در این برهۀ تاریخی تنها باید در اندیشۀ سرنوشت ایران و مصلحت مردم ستم کشیده و سربلندش بود، باید در جست و جوی راهی برآمد که بتواند امکان نیل به آزادی و حقوقشان را فراهم آورد که مهم ترین ضامن منافع ملی و یک پارچگی وطن است.  

 

با همه موانع و دشواری هائی که برای رهائی ایران از بند استبداد فرا راه مردم آزادۀ ایران قراردارد، یقین داشته باشیم که چیرگی ملتی بزرگ و سربلند بر حاکمانی حقیر و فرومایه حکم مسلم تاریخ جهان است. حاکمانی که هرگز برای هویت ملی و تاریخ پرافتخار ایرانی ارج و احترامی قائل نبوده اند و منافع و مصالح مردم ایران را در این سال ها همواره قربانی ماجراجوئی های مصیبت بار خود کرده اند با تکیه بر کدام ریشه و توشه خواهند توانست در برابر امواج کوبندۀ جنبش آزادی خواهانه مردم ایران مقاومت کنند؟ بنابراین راهی جز تن دادن به خواسته های مردم را ندارند و بهتراست ارادۀ ملت را محترم شمرده و راه را به یک آشتی ملی نبندند. در چنین شرایطی می توان به پیروزی مسلم مردم آزادۀ ایران مطمئن بود و به فردای روشن ایران امیدوار.

 

به عشق دیدن ايرانی رها از استبداد، دروغ و ستيزه جوئی، به اميد ايرانی صلح دوست و صلح پرور و سربلند و به اميد روزگاری بهتربرای همۀ زنان و مردان وطن، پیروزی قطعی و نهائی شما را آرزو دارم. 

 

خداوند نگهدار ایران باد

رضا پهلوی


خدای عرب

خواننده گرامی. شاعر این سروده هرگز با هیچگونه تبعیض نژادی در هیچ جای جهان موافق نبوده و نیست و اگر در این سروده "عرب" را مورد هجو قرار داده فقط به دلیل "عرب زدگی" رژیم واپس گرا و انحرافی حاکم بر حاکمیت فعلی ایران است. آنانکه در تلوزیونشان با کمال بیشرمی و بیسوادی می گویند "زبان اهل بهشت عربی است و خدا با آنها به عربی سخن می گوید" در حقیقت این سروده "هایی" در مقابل" هوی " آنهاست و بس. من همه انسان ها بویژه هموطنان عزیز عرب زبان و همه ی اعرابی را که با ما به همزیستی مسالمت آمیز می اندیشند دوست دارم.من یقین دارم که در بهشت راستین هیچ زبانی از زبانهای قراردادی این جهان جاری نیست بلکه فضایی دیگر و هنگامه ای دیگر است که به عقل خام اینگونه متشرعین مزدورعرب زده  نمی گنجد.وقتی مولانای بزرگ از قول خداوند در این جهان می فرماید: ما درون را بنگریم و حال را.نی برون را بنگریم و قال را.. دیگر وضع آن جهان معلوم می شود.ضمنا به نظر من عربی حتی زبان اسلام هم نیست بلکه زبان پیام آور اسلام می باشد که البته احترامش برای ما به جاست.  

 

 

 

مرا به قعر جهنم ببر خدای عرب  

 

بشرط آنکه نیاید در آن صدای عرب

 

 

مرا بهشت چه حاجت که زاده عشقم

 

بهشت حوری و غلمان بود سزای عرب

 

 

هزار ننگ ترا باد گر نمی فهمی    

 

بجز کلام پر از قهر و انحنای عرب

 

 

خدای من همه عشق است بی نیاز کلام 

 

نه آن خدا که همی سر دهد صلای عرب

 

 

خدای عشق و محبت که خانه اش دل ماست 

 

 نه مبتلای الفبا و مبتلای عرب

 

 

"اشد کفر و نفاقا"مگر نه گفته توست(1) 

 

 چه می کنند سفیهان چنین ثنای عرب؟!

 

 

قساوت عربی نیست در خور تکذ یب   

 

مگر دروغ بود اصل کربلای عرب

 

 

شعار عفوو پیام برابری می داد    

  

که جا گرفت به دل کیش مصطفای عرب

 

 

اگر سرود عدالت نبود و عشق خدا 

  

نمی سرود قلم مدح مرتضای عرب

 

 

فساد موبد و ساسانیان به بادم داد    

 

وگرنه فر اهورا کجا ولای عرب

 

 

بر آستانه زرتشت می نهم سر جان   

 

نه آن بهشت که باشد به زیر پای عرب

 

 

بهشت من سخن پرتوان فردوسی است  

 

که نیست در سخنش رنگ اعتنای عرب

 

 

به بوستان و گلستان بهشت جاوید است 

 

بهشت رشد بشر نی شکم سرای عرب

 

 

بهشت من سخن حافظ خوش الحان است  

 

کلام پخته کجا شرح قصه های عرب

 

 

سخن ز مثنوی مولوی بگو ای دوست     

 

که شادمانه بهشتی است بی عزای عرب

 

 

بهشت نقد جهان در رباعی خیام   

        

هزاربار به از باغ پرصفای عرب

 

 

کلام گاندی و شعر هوگو شرف دارد     

 

بر آن سخن که برآید ز ادعای عرب

 

 

مرا به خشم مبین ای خدای کوچک خام 

 

به جرم آنکه ندانسته ام بهای عرب

 

 

اگر که رفته بود عرب از سرای پاک"امید"   

 

نمی سرود چنین شعر از جفای عرب

 

 

خدای من که خدای دلی به عشق قسم

 

که میهنم برهانی تو از بلای عرب

 

 

1= قرآن می گوید: الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدر ان لایعلموا حدود ما انزل الله

 

سوره توبه آیه 97 یعنی عرب ها از همه مردم در کفر و نفاق بدتر و شدید ترند و حدود آنچه را که خداوند نازل کرده کمتر از همه می فهمند!!!! .. وقتی در قرآن عربی چنین دیدگاهی راجع بع اعراب(البته با مفهوم خاص قرآنی اش) باشد دیگر چه می توان گفت؟

 

 با احترام " مصطفی بادکوبه ای. امید"

 

ایران و فنآوری

 

ای مهد تمدن كهن، ایران 

وی فخر نژاد پاك من، ایران

تو خانه‌ی حضرت اهورایی 

دوز از تو حضور اهرمن، ایران

ای صد چو بزرگمهر نام‌آور  

در بارگه تو رایزن،‌ ایران

دامان تو زادگاه فارابی 

   رازی تو مفخر وطن ایران

آید ز تو بوی بوعلی‌سینا    

  چون نگهت یاس ویاسمن، ایران

ای خطه دانش وخردورزی   

وی پهنه‌ی عشق و علم و فن ایران

آوازه‌ی بادگیر یزد تو      

می‌رفت ز حله تا «ختن» ایران

تنها نه صدای عشق می‌آمد

   از تیشه مرد كوهكن ایران

كز چاه قنات هم رسید آوا

            از جان فن‌آوران سخن ایران

هم فرش تو بود دشت گلباران  

هم دشت تو پرگل و چمن ایران

چون شد كه ز كاروان به جا ماندی؟    

    ای رهرو دشب شكن ایران

اینك زورای سال‌های جور    

    برخیز به قصد ساختن ایران

تا چند اسیر پنجه‌ی اندوه      

تا چند فسانه بافتن ایران

برخیز و سرود عشق را سرده    

وز غصه و غم كمرشكن ایران

ای كاش به همت عزیزانت     

     سستی شود از تو ریشه كن ایران

تو خاستگه تمدن و نوری  

   برگرد به اصل خویشتن ایران

روكن به پژوهش و نوآور باش  

 وز غصه كمرشكن، ایران

برخیز و هنرنمای و علم آموز  

      علمی ز برای زیستن ایران

با عشق و«امید» اگر بپاخیزی 

     آینده زتوست بی‌سخن ایران

دکنر مصطفی بادکوبه ای

ننویسیم...بنویسیم

ننویسیم که دل افسرده است

ننویسیم شقایق مرده است

 

ننویسیم که دستی ناپاک

گل ما را ز گلستان برده است

 

ننویسیم که روباهی پیر  

جگر ملت ما را خورده است

 

ننویسیم یهودای دگر  

جان عیسی صفتان آزرده است 

  

ننویسیم که در باغ وطن     

گل آزادی مان پژمرده است

 

ننویسیم  جوان این شهر    

دیگر از هستی خود سرخورده است

 

ننویسیم زمستان سرد است   

زندگانی بخدا یخ کرده است

 

ننویسیم  نمانده  قلمی         

محترم نیست در اینجا حرمی

 

ننویسیم که فحشایی هست     

پشت سجاده چه غوغایی هست

 

ننویسیم که زندان داریم        

پشت هر میله دلی می کاریم

 

ننویسیم که اهل قلمیم         

کمتر از باد هوا محترمیم

 

ننویسیم که اهل دردیم     

و به بیدردی شب خو کردیم

 

ننویسیم خدایی هم بود       

آیه ی عدل گهی می فرمود

 

ننویسیم که قرآن هم سوخت   

در حریقی که تحجر افروخت

 

ننویسیم که پیمانه شکست   

می و میخانه و دل رفت از دست

 

ننویسیم پس پرده ی جهل    

نسلمان را بنشاندند چه سهل

 

ننویسیم که تازی شده ایم   

مهره ی شعبده بازی شده ایم

 

ننویسیم که قانونی بود       

فرصت از بهر چه و چونی بود

 

ننویسیم خدا دلتنگ است  

بردن نام خدا هم ننگ است

 

ننویسیم که با نام خدا    

چه توان دید در این دشت بلا

 

بنویسیم بهشت است اینجا      

دیو هم حور سرشت است اینجا

 

بنویسیم که آزاده شدیم          

 غرق اوهام خدا داده شدیم

 

بنویسیم نوشتن غلط است     

از خط سرخ گذشتن غلط است

 

بنویسیم که آزادی هست       

همه جا شادی و آبادی هست

 

بنویسیم فراوانی هست       

بخدا نعمت ارزانی هست

 

بنویسیم که در اوج رفاه         

عمر ها می رود انشاالله

 

بنویسیم که حق می گوییم     

حق همان است که ما می گوییم

ننویسیم که بیچاره (امید)      

برسر دار چه خوش می رقصید

 

ای ایران

بیا سرود وطن سر دهیم از دل و جان

به همنوایی آوای ماندگار «بنان»

بیا به دشت ادب، دشت شعر، دشت هنر

 

صلا دهیم سرود بلند ای ایران

بیا ز پرده‌ی عشاق، نغمه‌ای سازیم

 

كه شور عشق تراود ز واژه واژه آن

بیا درود فرستیم با تمام وجود

به روح خالقی آن زنده یاد شادروان

به او كه روح بلند حماسه را با «شور»

دمید در بدن این سرود جاویدان

كجاست باد صبا، تا پیام دل ببرد

به روح پاك «صبا» آن یگانه دوران

كه بنگر ای هنری مرد پاك میهن دوست

به بوستان هنر، جلوه‌های شاگردان

زشور تو است به حق این شرار موسیقی

كه خوش طنین فكند همچو نم‌نم باران

هزار پنجه شیرین، ز شور تو مستند

هزار پرده‌ی دل در نوای تو پنهان

الا، كه اوستاد هنر بودی و معلم عشق

الا تجسم احساس و مظهر عرفان

الا، كه وارث شیدایی «نكیسایی»

الا كه چنگ «باربدت» بوده در خم چوگان

چه نغمه‌ها و چه «گل‌های شاد» و «رنگارنگ»

چه گوشه‌ها چه ظرایف چه نازنین الحان

چه پرده‌های پریوش چه «مویه‌»های غریب

برآمدند به نورت ز پرده نسیان

اگر كه «مرغ سحر» همره «الهه ناز»

درون سینه ایرانیان بود مهمان

اگر صدای سه‌تار و كمانچه و ویلون

شدند همچو ندای لطیف نای شبان

زگوشه‌های اصیلی است كز تو زنده شدند

كه زنده باد ترا یاد در بسیط زمان

سخن دراز نشاید به بزم اهل هنر

كه نیست در بر اهل هنر سخن آسان

كنون به بزم هنر پروران، میهن دوست

پیام دل دهد اینگونه چامه را پایان:

به خاك پاك هنر پرورت خورم سوگند

 

 تویی «امید» دل بیقرار ما «ایران

 

فصل معما

گفتی كه مانده‌ای تك و تنها در این قفس 

همدرد توست صد چو دل ما در این قفس

كشتند شمع عشق و ببستند چشم سر  

 تا بلكه ننگری دل ما را در این قفس

بنگر به چشم جان كه فتاد‌ه‌است بی‌گناه                    

    بس جان پاك و بس دل شیدا در این قفس

جانا بیا و حل معمای عشق كن                          

      هر چند نیست فرصت اما در این قفس

رنگ خزان گرفته همه فصل سال‌ ما   

جز فصل جانگزای معما در این قفس

گویی صدای دل به خدا هم نمی‌رسد    

                           

چون و چرا چه سود در اینجا در این قفس

 

خون می‌گریست لاله كه با نام او می‌نشست                                         

ماییم و ذكر بنده و مولا در این قفس

تنها نه ما كه مام وطن نیز مانده است                     

غمگین و دلشكسته و تنها در این قفس

با كاوه گفت مام وطن كز چه خفته‌ای   

   در قاب غم گرفته رویا دراین قفس

گفتا شعور باید وهمراهی «امید»                                               

تا كاوه خیزد از دل صحرا در این قفس

 

دکتر مصطفی بادکوبه ای

 غریبه

ای رفته از این ملك به دامان غریبه                 

افزوده زخود زینت بستان غریبه

 

بشنو سخن هموطن سوخته دل را                

گر نیستم از چشم تو، انسان غریبه

 

ما نیز غریبیم در این دشت بلاخیز                       

از سلطه افراطی ایمان غریبه

 

با سینه پر درد بگویم كه در این ملك                 

خون می‌چكد از تیغ مسلمان غریبه

 

آیات الهی چو نوشتند به شمشیر                  

«الحق لنا» شد همه برهان غریبه

 

در خاك وطن غیر خودی خوانده مرا نیز             

آن مفتی خودخواده  ثناخوان غریبه

 

روباه چنان خواست كه مادر وطن خویش                       

گشتیم اسیر دو سه مهمان، غریبه

 

هر سو كه رود بهر چرا طعمه گرگ است                  

این گله كه دل داده به چوبان غریبه

 

شاید تو هم ای دوست به جان آمده بودی                    

دل كندی از این روی ز ایران غریبه

 

زندان بزرگ وطن بر من و ما لیك                 

زندان وطن را چه، به زندان غریبه؟

 

با اینكه نخوریم كفی آب خوش اینجا               

ما بیم گریزان زلب نان غریبه

 

سیلی خورد این گوش گر از هموطن خود                    

به زانكه شود گوش به فرمان غریبه

 

آهی كه برآید شبی از سینه مظلوم               

آوای شكستنی زبنیان غریبه

 

استاده چو كوهیم در این خطه «امید»                       

تا صبح فروپاشی سامان غریبه

 

دکتر مصطفی بادکوبه ای

 

هنوز مهر تو

هنوز مهر تو در قلب ماست ای ایران      

هنوز هم دل ما حق نماست ای ایران

 

میان خون من و خاك توست پیوندی                                        

كه تا به صبح قیامت بجاست ای ایران

 

شمیم عطر شهیدان سرفراز وطن                                             

گواه صحت این مدعاست ای ایران

 

به لطف كیش اهورایی تمدن ساز                                             

هنوز خاك وطن كیمیاست ای ایران

 

هنوز خاك فرحزای مهر پرور تو                                         

به چشم جان همه توتیاست ای ایران

 

هنوز در دل گهواره‌ها فریدون هست                                         

هنوز خشم فرانك رواست ای ایران

 

هنوز پهلوی سهراب می‌ درد رستم                                       

كه قتل افسر دشمن سزاست ای ایران

 

صبور باید و آگه به روز سختی‌ها                                       

كه گاه نوبت رنج و بلاست ای ایران

 

عصای علم بباید كه بشكند جادو                                             

جواب مار، گهی اژدهاست ای ایران

 

ز كارنامه‌ی ننگین زور و زر اكنون                                     

زمین عشق سرای بلاست ای ایران

 

به یاد قصه‌ی خونرنگ عشق و آزادی                                     

به غم نشسته دل كوچه‌هاست ای ایران

 

به خون پاك شهیدان ملك جم سوگند                                    

كه روز جوشش ایمان ماست ای ایران

 

دل است ودیده‌ی «امید» و صبح رستاخیز                                       

و مرگ و ظلم كه حكم خداست ای ایران

 

دکتر مصطفی بادکوبه ای

 

خانه من

كه گفت می‌رود این خانه، رو به ویرانی؟!

كه خوانده از رخ میهن خط پشیمانی؟!

 

اگر چه نیست به سامان امور این سامان

و جمع ماست كنون مظهر پریشانی

 

دوباره می‌شود این خانه خانه‌ای آباد

به همت من یك لاقبای ایرانی؟!

 

وطن سرای اهورایی تبار من است

تبار عشق و محبت نژاد نورانی

 

نوشته دست خداوندگار بی‌همتا

خطوط صبر وصلابت مرا، به پیشانی

 

من از تبار تلاشم نه از قبیله یاس

مرا چه با ك ز دریای مست توفانی؟

 

كه گفت صاحب این ملك قوم چنگیزند

وطن كجا و ستم پیشه بیابانی

 

مگو كه خاك وطن ملك تازیان گشته است

عرب كجا و سلطه بر این مرزوبوم یزدانی

 

وگرنه، زاده بوذرجمهر چون می‌شد

چنین به معبد تزویر و جهل قربانی؟

 

مرا فریفت شعارش، و گرنه درتاریخ

كدام قوم به گرگی سپرده چوپانی؟!

 

سرا سرای من است این گروه آمده‌اند

به ضرب خنجر و شمشیر، بهر مهمانی؟!

 

منم كه سنگ فرودین آسیا باشم

الاغ و اسب كجا فهم آسیابانی

 

هر آنكه در دل او درد ملك و ملت نیست

 به نفع خویش فروشد مرا به ارزانی

 

برادری كه زایمان و عشق بی‌خبر است

به بردگی بفروشد عزیز كنعانی

چنان غنیمت چنگی به حكم قدرت وجور

وطن مصادره شد بی‌امان به آسانی

 

غریبه می‌رود از خانه ورنه می‌افتد

به زیر تیغ ابومسلم خراسانی

«امید» را مده از دست كاین وطن دارد

هزار كاوه به پس كوچه‌های پنهانی

 

 

دکتر مصطفی بادکوبه ای

 

نیایشگه پاکان

ای درخشنده‌ترین پهنه انسان پرور

وی گرانمایه‌ترین معدن در و گوهر

 

ای سراپرده‌ی نورانی آیین بهی

دشمن تیرگی‌ای دشت سپیدی گستر

 

ای نیایشگه پاكان اهورایی كیش

وی نمایشگه زیبایی و بستان هنر

 

هر كجا شعله كشد آتش آتشگاهت

شعله‌هایش بود از پرتو نور داور

 

ای كه پرورده‌ی دامان تو باشد زرتشت

آن اهورایی بهدین اوستایی فر

 

ای كه رستم صفت از بهر تو قربانی كرد

هر كه سهراب صفت بود عزیزش در بر

 

ای كه از لاله تو خون سیاوش جوشد

تا كه آسوده به بستر نرود ستمگر

 

زنده ببیند همه دم خون سیاوشان را

همچو آتش كه به سركرده زغم خاكستر

 

ای كه داری ز پی رفتن ضحاك هزار

چون «فریدون» پسر و همچو «فرانك» مادر

 

ای كه در دادگری شیوه‌ی نوشروانت

گشته بر تارك تاریخ جهانی زیور

 

كورشت بوده پیام‌آور آزادیها

آفرین بر تو و آن مكتب انسان باور

 

خفته در خاك تو «كیخسرو» و هم «كیكاووس»

صاحب جام‌جم و كاوه و گیو و نوذر

 

ای به تاریخ تو بس «خسرو» «شیرین» رفتار

تیشه بر ریشه دشمن زده، لب بر ساغر

 

ای كه افتاده به پای هنرت صد خاقان

سرنگون گشته ز رزم تو سپاه قیصر

 

چشمه‌ی آب حیات است نهان در دل تو

تشنه‌ی قطره‌ای از آن شده صد اسكندر

 

ای خراسان تو خیزش گه فردوسی‌ها

آسمان ادبت غرق هزاران اختر

 

ای وطن ای تو سرافرازترین قله‌ی عشق

قصه‌ی عشق تو بنوشته قدر بر دفتر

 

سرزمین گل و خورشید و سرود مهری

پهنه سبز غزل‌های خوش رامشگر

 

حافظت سقف فلك را بشكافد كه مگر

جان هفتاد و دو ملت برهد از خنجر

 

شعر خیام تو گلواژه‌‌ی آگاهی‌هاست

كه جهانی طلبد باره و رسمی دیگر

 

روح تو، روح ادب پروری و نیكیهاست

خاك تو خانه‌ی عرفان و سرای دلبر

 

ای وطن، خرم و آزاد و سرافراز بمان

دشت آزادگی‌ات باد به زیر شهپر

 

چون اهوراست نگهبان تو، دارم «امید»

جاودان مانی و شاداب و اهورایی تو

 

 

زادگان کوروش

 

از آن پیش كز جان دریغا زنیم

بیا هموطن دل به دریا زنیم

 

مبادا دگر باره از یك فریب

ندای دریغا دریغا زنیم

 

بیا تا بجنگیم با اهرمن

به پرچم نشان اهورا زنیم

 

به فرهنگ خود باز گردیم وكم

چو بی‌مایگان سر به هر جا زنیم

 

بیا چون نیاكان بهدینمان

كه چنگی به چنگ نكیسا زنیم

 

ز رودابه و زال یاد آوریم

سخن كم ز مجنون و لیلا زنیم

 

ز تهمینه گوییم و از تهمتن

نه دم از تمنای عذرا زنیم

 

اگر ویس و رامین بخواهیم به

كه دم از گناه زلیخا زنیم

 

بیا تا سر ظلم ضحاك را

به گرز گران كاوه آسا زنیم

 

درفش كیانی برآریم و باز

به قلب ستم بی محابا زنیم

 

نه آخر كه ما زاده كورشیم؟

كه بانگ رهایی به دنیا زنیم؟

 

نه همچون یهودان به تیه اندریم

كه دستی به دامان موسی زنیم

 

نه بیچارگانیم و نه مردگان

كه خود را به دستان عیسی زنیم

 

نه ما جاهلانیم تازی‌نژاد

نه بتخانه‌دار و نه صحرا زنیم

 

چه كس خواندمان مردمانی صغیر

كه بر رای او خنده یكجا زنیم

 

چه هستند این‌ها كه خواهند ما

دم از قصه عبد و مولا زنیم؟

 

كجا باید این ننگ بردن اگر

كه ما بوسه بردست این‌ها زنیم؟

 

یكی ملت زنده‌ایم و كهن

كه سر برتر از كاخ كسری زنیم

 

كبیر و رشیدیم و با افتخار

دم از دانش ورای و شورا زنیم

 

مبادا كه در قرن آزادگی

به پیشانی این داغ رسوا زنیم

 

مبادا كه با دیدن آفتاب

چو خفاش خود را به رویا زنیم

 

كنون وقت آن شد كه چون تهمتن

نهیبی به رخش توانا زنیم

 

سر دیو و جادوگران پلید

بكوبیم و بر سنگ خارا زنیم

 

گل عبرت از باغ دیروزها

بگیریم و بر فرق فردا زنیم

 

به «امید» ایران آباد و شاد

دگر باره دل را به دریا زنیم

 

 

سبز بمان

 

گفتم ای عشق به سر سبزی جان سبز بمان

همره جان جهان،چرخ زنان، سبزبمان


رمضان آمده، گلبانگ نیایش بشنو

"به صفای دل سودازدگان" سبزبمان


عشق رسواتر از آن است که پنهان ماند

به طرب زایی آوای اذان،سبزبمان


تو بهشتی تر از آنی که به خون اندیشی

ای سرودت همه پیغام جنان ،سبزبمان


جاری نابی و جانبخش تر از آب حیات

زندگی را تویی آن روح وروان، سبزبمان


دین فروشی نبود مذهب ما دُرد کشان

دل کجا،دغدغه سود و زیان، سبزبمان


تا بهار از نگهت شور و طراوت گیرد

کوری دیده اصحاب خزان، سبزبمان


پهنه عشق کجا،کوچه بن بست ریا

آرشا، این تو و بازو و کمان، سبزبمان


تو نه چون واعظ شهری که سخن می بافد

بی نیاز است دل از شرح و بیان، سبزبمان


تا که میخانه، دغلخانه زاهد نشود

دست در دست دل پیر مغان، سبزبمان


بلبل دشت "امیدی" که ز جان می خوانی

تو کجا،زردی دشت خفقان، سبزبمان

 

کفرستان دین

دانم که می دانی اما جز با تو میل سخن نیست

جبریل هم دردل غار محرم به نجوای من نیست


درعید مبعث چه گویم جز باتو ای یوسف عشق

کاندر مشام پدر هم بویی از آن پیرهن نیست


برما مخوان آیه ی عشق ای بلبل باغ رحمت

خشکیده بستان واینجاجزبانگ زاغ و زغن نیست


رفتی به یثرب ولی بود چشم دلت سوی مکه

درکیش مذهب فروشان یادی ز حب الوطن نیست


بت را شکستی که جز حق فردی مقدس نباشد

درکنج زندان قدرت جزناله ی بت شکن نیست


درشعله های تعصب هر سرو آزاده سوزد

بنگر مجازات سبزی اینجا بجز سوختن نیست


خون بارد از بانگ تکبیر درصبح تاریک اعدام

جز ردی از پای قاتل برجای جای چمن نیست


اینجا امام زمان هم ابزار یک انتقام است

پیک عدالت دراین کیش جز مرد شمشیرزن نیست


وقتی گناه بزرگ است شیرین فرهاد بودن

حکمی ز روی جهالت جز کشتن کوهکن نیست


برفرق بانوی ایران هردم چماق حجاب است

گویی فسادی در این ملک جز چهره و موی زن نیست


غرق ریا و رباییم آلوده ی رشوه هاییم

درفقر و ذلت بماند مردی اگر راهزن نیست


آوای قرآنت ای دوست بر گوشمان می رسانند

دردا که قرآنشان جز تجوید و صوت الحسن نیست


گلدسته ها باغم و درد دستان یک اعتراضند

کز چه دراین خیل زاهد یک تن اویس قرن نیست


خواندی" لکم دینکم" را بردین ستیزان کافر

اینجا به زندان مذهب کس را مجال سخن نیست


حتی خدای تورا هم القاب دیگر نهادند

یعنی خداهم دراین کیش ایمن ز تزویر و فن نیست


چون باب رحمت ببستند الله شان منتقم شد

قاضی در این کافرستان جز یاور گورکن نیست


گفتی تو" لا تقنطوا" را یعنی که "امید" باید

گفتم که جز نور امید شمعی دراین انجمن نیست

 

جشن سده

شعله می‌كشد با عشق، آتش اهورایی

تا به آسمان نور تا بهشت زیبایی


می‌گریزد از سر ما، جان عاشقان مهر

با امید رقص عشق در بهار رویایی


گوش جان اگر باشد می‌توان شنید ای دوست

از شراره آتش، نغمه‌ی اوستایی


شعله نیك می‌خواند با سرود ورجاوند

شعر سبز پاكی‌ها، شعر ناب شیدایی


گر به سرزمین عشق، روكنی زجان و دل

آید از دل آتش، آیه‌های سینایی


آتش مقدس را ما زجان پرستاریم

چون تراود از نورش، معجز مسیحایی


كیش مهر از آن داریم كز شراره‌های عشق

جان ماست انسانی روح ماست مزدایی


ما كجا و كیش غم، ما كجا و شعر خون

ما كجا وسردی‌ها ما كجا و رسوایی؟


ما نژاد جشن و شور، ما نژاد لبخندیم

ما كجا و تلخی‌ها، ما كجا و تنهایی؟


آتشین و بی‌پروا كیشمان ستم سوزی است

ما كجا و سازش با تیغ تیز یغمایی


خیزد از نگاه ما، شعله‌های یكرنگی

ریزد از لبان ما واژه‌های دانایی


نور عشق می‌تابد از شراره‌ی آتش

تا كه سركشد از جان شعله‌های بینایی


بینش است و دانش‌ هان، میوه درخت نور

از چنین نهال آید شور و شوق فردایی


ای كهن نژاد پاك، گوهر توایرانی است

خود بیافرین اینك دوره‌ی شكوفایی


در دل تو بنهفته است آتش نیاكانت

عشق و بینش و دانش یاری و هماوایی


این سده كه جشن تو است شادمان به پا دارش

با همه دلارامی، تا به اوج والایی


تا رسد بهاری نو سر به سر «امید» و عشق

زنده‌دار در جانت آتش اهورایی

 

شرفنامه

 

بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن

سبوی غم بشكن می به جام مینا كن


شراب پاك مغان نوش و در كمال ادب

دو جرعه نیز نثار ره اهورا كن


سرود پاكی و نیكی به گوش یار بخوان

و در بلوغ خرد، یادی از اوستا كن


بیاو زند بخوان تا سپیده با زرتشت

شكوه جلوه‌ی خورشید را تماشا كن


بگو كه نیك بیندیش و نیك كن گفتار

چو نیك شد همه كردار، شكر مزدا كن


بگو كه ملت ما سرفراز تاریخ است

و دشمنان وطن را خفیف و رسوا كن


پیام عز و وشرف را بخوان ز شهنامه

و رمز و راز شرفنامه را هویدا كن


نبسته دست ترا فتنه‌های چرخ بلند

مقام خویش در اوج حماسه پیدا كن


وطن كه خسته شد از آیه‌های مكتب غم

بیا و فارغش از گریه‌های بیجا كن


بیا و پهنه‌ی این خطه‌‌ی خدایی را

برای جشن خرد پیشگان مهیا كن


اگر چه گوش ستم از چرا گریزان است

بیا تمام سخن را چرا و آیا كن


چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاك؟

بیا به علم و خرد حل این معما كن


تو قطره‌ای و منم قطره و وطن دریا

بیا و قطره‌ی جان را نثار دریا كن


به شوق دیدن فردای عشق و آزادی

به نور دانش امروز. فكر فردا كن


«امید» می‌چكد از ابر «اتحاد» بیا

و بوستان وطن را دوباره احیا كن

پاینده ایران

پاینده ایران واژه جاوید مهر ایت.
دلواژه ِ جانهای آگاه.
شیرین ترین شعر زمانه.
چون تابش نور اهورا جاودانه.
شعری که از جان آمده بر لب نشیند.
شعری که رنگ کهنگی هرگز نبیند.
پاینده ایران.
یعنی ندای جان یعنی سرود عشق.
یعنی ترا من میشناسم هموطن همخون!
یعنی که ما فرزند یک خاکیم .
یعنی که ما پیوند یک خونیم.
آزاده ی جان آگه نسل اهورا.
روح اشو زرتشت باجان هایمان پیوند ها دارد.
بر خاکمان اندیشه می بارد.
پاینده ایران یعنی که ما از دودمان کوروشیم ای دوست.
منشور آزادی زما برخاست.
پیغمبرآرامشیم ای دوست.
ضحاک اگر آمد.
امیدمان نسل فریدون هاست.
ر کوچه هامان کاوه ها.
در خانه هامان صد فرانک.
در مرزهامان روح آرش ها.
درقلب ها مهر وطن برجاست.
پاینده ایران.
همدلی با شاعر توس است.
آن کس که بعد ازقرن ها بانگ فرحبخشش.
درخواب دشمن عین کابوس است.
پاینده ایران پرچم وحدت فزای نسل آگاه است.
همچون درفش کاویان روشنگر راه است.
پاینده ایران با بلوچ و ترک و خوزستان هماهنگ است.
درگوش جان بختیاری هم خوش آهنگ است با کرد غیرتمند همرنگ است .
مازندران را می شناسد پیچیده بانگش در کویر لوت.
هرچند.
صحرای لوتش ظاهرا از خاک واز سنگ است.
این روزها.
آنگه که می گویی به من پاینده ایران را .
آوای بیداری است .فریاد بیزاری است.
بیزاری از نوتازیان تازش آورده.
اسلام و ایمان را سپر کرده.
تاریخ را زیر و زبر کرده.
آنان که از فردوسی و خیام بیزارند.
وز کاوه و بابک کین ها به جان دارند.
آنان که با یاد فلستینی عزادارند.
پاینده ایران یک سفر تا تخت جمشید است.
در گوش جان عاشقان پیغام خورشیداست.

ایران دیرین

من لوح زرينم، مرا مگذار و مگذر

من جان شيرينم مرا مگذار و مگذر


من سرزمين ايزد مهرآفرينم

من پاك و بي‌كينم مرا مگذار ومگذر


هر گوشه خاك من آتشگاه مهر است

رخشنده پروينم، مرا مگذار و مگذر


من ميهن ايراني يكتا پرستم

من فوق تحسينم، مرا مگذار و مگذر


بر تارك من، می‌درخشد نام زرتشت

او گشته آذینم، مرا مگذار و مگذر


پندار و گفتار نكو، كردار نیكو

شد رمز آیینم، مرا مگذار و مگذر


من زادگاه كورشم مهد خشایار

من مام گرگینم، مرا مگذار و مگذر


از من كیومرث آمد و جمشید و رستم

هم شاه شروینم، مرا مگذار و مگذر


نوشین روان‌ها زاده‌ام در بستر داد

من شهد نوشینم، مرا مگذار و مگذر


صدها ستاره پروراندم همچو بابك

خرم چنان دینم، مرا مگذار و مگذر


ضحاك اگر آمد ز ریگستان بیداد

من كاوه آیینم، مرا مگذار و مگذر


من خاستگاه مزدك مردم پرستم

ضد تموچینم، مرا مگذار و مگذر


از مازیارم مهر میهن خوش بیاموز

وز قهر افشینم، مرا مگذار و مگذر


من با بزرگی، دادخواهی، دانش و مهر

چون ویس و رامینم، مرا مگذار و مگذر


فردوسی از من، سعدی ازمن، حافظ از من

گلزار نسرینم،‌ مرا مگذار و مگذر


من قبله‌گاه پاكدینان جهانم

ایران دیرینم، مرا مگذار و مگذر


چهره‌ام نقش است داغ صید سیاووش

اكنون كه غمگینم، مرا مگذار و مگذر


من واژه‌ی عشقم كه می‌مانم به عالم

پژواك آمینم، مرا مگذار و مگذر


فرهادگون با كوه سختی‌ها تو بستیز

من مهد شیرینم، مرا مگذار و مگذر


من چهره «امیدم» و خواهند پاكان

شاداب درنگینم، مرا مگذار و مگذر

 

سوگند

وطن، به خاك تو سوگند عشق ما پاك است

گر چه سینه‌ی ما در غم تو صد چاك است


بگو به دیو منش دشمنت، كه‌ای ناپاك

هنوز كاوه و آرش بسی در این خاك است


هنوز تركش میهن ذخیره دارد تیر

هنوز خطه‌ی ایران، به بیشه دارد شیر


هنوز هست فرانك، كه آرد افریدون

هنوز هست نژادی كه بر كشد شمشیر


دریده پهلوی ما، دشنه‌ی پدر، آری

به خون خویش بغلطیده بس پسر، آری


هزار خرمن آتش ز حیله بر پا شد

سیاوش دل ما می‌كند گذر، آری


ندای قلب غم آلوده ما، سرود وطن

زبور زنده‌ی داود ما، سرود وطن


نوشته بر لب ما واژه‌ی مقدس عشق

درود و بوسه و بدرود ما، سرود وطن


سرود مهین ما، شعر ناب آزادی است

كتاب برتر ایران كتاب آزادی است


نبوده نشئه‌ی دل از عصاره‌ی انگور

شراب كشور عرفان، شراب آزادی است


ز دشت پاك تو خون حماسه می‌جوشد

شقایق از لب تو افتخار می‌نوشد


«امید» شادی تو، یاس چون به دل دارد

سپید جامه‌ی پاك مغانه می‌پوشد

 

بانوی ایرانی

تو خورشید درخشانی هلا بانوی ایرانی

چرا در پرده می‌مانی هلا بانوی ایرانی



تو معمار توانمند من ایرانی رادی

تمدن ساز دورانی هلا بانوی ایرانی



اهورایی نژادا در مقامت چون سخن گویم؟

سروش مهر یزدانی هلا بانوی ایرانی



تو توران دختی و آزرمدخت و مام تهمینه

به شهر دل تو سلطانی هلا بانوی ایرانی



هزاران لیلی و عذرا و سلمی خاك پای تو

كه خود شیرین جانانی هلا بانوی ایرانی



ترا زیبد سرافرازی تو فخر آفرین بانو

كه سر عشق می‌دانی هلا بانوی ایرانی



نجابت را تو تفسیری شرافت را تو معنی

ز بس پاكیزه دامانی هلا بانوی ایرانی



تو پیك صادق آرامشی جا ن مایه صبری

عروس شهر عرفانی هلا بانوی ایرانی



نگهبان حریم خانه‌‌ای كز عمق جان و دل

سرود عشق می‌خوانی هلا بانوی ایرانی



تو را تاریخ می‌بیند به میدان وفاداری

كه پرچم‌دار میدانی هلا بانوی ایرانی



اگر قحط محبت شد به دشت تشنه میهن

ترنم‌های بارانی هلا بانوی ایرانی



مباد از چشمه چشمت تراود اشك نومیدی

كه دریایی و توفانی هلا بانوی ایرانی



تویی گرد آفرید روزگار كارزار و خون

كه هرگز در نمی‌مانی هلا بانوی ایرانی



طلسم جهل را بشكن كه در دستان نادانی

نباید بود زندانی هلا بانوی ایرانی



سرود سبز را سرده كه فصل برگریزان را

تو «امید» بهارانی هلا بانوی ایرانی!

 


 


وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم


 گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم

من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند

وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم

بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از  وطن

با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

 وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی

من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم

 وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد

من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم

وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود

من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور  میکنم

بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین

من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود

من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم

 وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی

من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر(اردوگاهی در فلسطین) میکنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان

من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم

ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد

من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود

من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم

ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی

من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم

من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم


ایران دیرین
 

 
من لوح زرينم، مرا مگذار و مگذر

من جان شيرينم مرا مگذار و مگذر


من سرزمين ايزد مهرآفرينم

من پاك و بي‌كينم مرا مگذار ومگذر


هر گوشه خاك من آتشگاه مهر است
                                     
رخشنده پروينم، مرا مگذار و مگذر


من ميهن ايراني يكتا پرستم
     
من فوق تحسينم، مرا مگذار و مگذر


بر تارك من، می‌درخشد نام زرتشت
                                       
او گشته آذینم، مرا مگذار و مگذر


پندار و گفتار نكو، كردار نیكو
                                         
شد رمز آیینم، مرا مگذار و مگذر


من زادگاه كورشم مهد خشایار
                                     
من مام گرگینم، مرا مگذار و مگذر


از من كیومرث آمد و جمشید و رستم
                                   
هم شاه شروینم، مرا مگذار و مگذر


نوشین روان‌ها زاده‌ام در بستر داد
                                 
من شهد نوشینم، مرا مگذار و مگذر


صدها ستاره پروراندم همچو بابك
                                     
خرم چنان دینم، مرا مگذار و مگذر


ضحاك اگر آمد ز ریگستان بیداد
                                       
من كاوه آیینم، مرا مگذار و مگذر


من خاستگاه مزدك مردم پرستم
                                         
ضد تموچینم، مرا مگذار و مگذر


از مازیارم مهر میهن خوش بیاموز
                                       
وز قهر افشینم، مرا مگذار و مگذر


من با بزرگی، دادخواهی، دانش و مهر
                               
 چون ویس و رامینم، مرا مگذار و مگذر


فردوسی از من، سعدی ازمن، حافظ از من
                                         
گلزار نسرینم،‌ مرا مگذار و مگذر


من قبله‌گاه پاكدینان جهانم
                                           
ایران دیرینم، مرا مگذار و مگذر


چهره‌ام نقش است داغ صید سیاووش
                                   
اكنون كه غمگینم، مرا مگذار و مگذر


من واژه‌ی عشقم كه می‌مانم به عالم
                                         
 پژواك آمینم، مرا مگذار و مگذر


فرهادگون با كوه سختی‌ها تو بستیز
                                   
من مهد شیرینم، مرا مگذار و مگذر


من چهره «امیدم» و خواهند پاكان
                                     
شاداب درنگینم، مرا مگذار و مگذر


مام میهن



به عشق مام میهن، شعر خواندم
                                           
سخن از پاكی این عشق راندم

صدای كف زدنها را شنیدم
                                           
حضور عشق را هر لحظه، دیدم

گلوی پاكجانان، آفرین گفت
                                     
 به تشویقم سرودی دلنشین گفت

بسی یاران كه دستم را فشردند
                                                 
مرا تا ماورای عرش بردند:

من از شادی یاران شاد و سرمست
                                           
به سینه برنهادم با ادب دست

به زیر بار این شادی شكستم
                                                 
و در كنج دل یاران نشستم

كه ناگه از میان جمع یاران
                                           
 جوانی خسته دل اما سخندان

به لبهایش گل لبخند پیدا
                                                 
به چشمانش هوای پندپیدا

به گوشم سر نهاد و گفت: ای دوست

                                   
اگرچه شعر تو شاد است و نیكوست

ولی من را وطن غیر از قفس نیست
                                       
 كسی بر درد من فریادرس نیست

كجا صیدی قفس را دوست دارد؟
                                     
كجا مستی عسس را دوست دارد؟

من از این خانه‌ی غم می‌گریزم
                                             
من از این شهر ماتم می‌گریزم

در این ویرانه دیگر جای من نیست
                                         
وطن از بهر من دیگر وطن نیست

«وطن آنجاست كازاری نباشد
                                         
 كسی را با كسی كاری نباشد»

دل دریای‌ام در سینه لرزید
                                           
 لبم اما، به روی دوست خندید

به دو گفتم كه‌ای فرزانه فرزند
                                             
 تو داری با وطن صدگونه پیوند

وطن آنجاست كزاو نام داری
                                               
 وجودت را زبودش وام داری

صفای كیش و آیین تو از اوست
                                             
زبان پاك و شیرین تو از اوست

 اگر بیمار شد بیچاره مادر
                                                   
 زار و زار شد، بیچاره مادر

اگر آن قامت رعنا كمان شد
                                                 
 بهار و چهره مادر خزان شد

دگر او را نمی‌خوانی تو مادر؟
                                                     
شود بیگانه با مادر برابر؟

درود ما بدان فرزانه فرزند
                                               
 كه با آرامش و ایمان و لبخند

به پاس مهر مادر، جان فشاند
                                             
 وگر جان باخت، آن را فخر داند

اگر مام وطن در غم نشیند
                                                   
 ز فرزندان خود یاری نبیند

برای نسل این فزرند ننگ است
                                   
 كه چشم باطنش اینگونه تنگ است

چرا باید چنین حق ناشناسی؟
                                               
محبت دیدن اما، ناسپاسی؟

وطن كاین گونه‌ات با ناز پرود
                                                         
ترا آزاده‌ای طناز پرورد

همیشه باید از او كام‌گیری؟
                                                 
به روی دامنش، آرام‌گیری؟

اگر اینگونه‌ می‌پنداشت «آرش»
                                   
و خود را دوست‌تر می‌داشت «آرش»

اگر «فرودسی» آن پیر سخنور
                                               
 رفاه خویشتن می‌دید یكسر

اگر «میرزا تقی‌خان» نكونام
                                           
به كنج قصر خود می‌داشت آرام

چه می‌ماند از وطن، ای دوست ای دوست

اگر این رمز زایابی، چه نیكوست!

به چشمش قطره اشكی گرم غلطید
                                                 
و چشمان مرا با مهر بوسید

میان گریه و خنده چنین گفت
                                     
در معنی، به لطف خود چنین سفت

وطن آنجاست كز او نام دارم
                                                   
وجودم را زبودش وام دارم

زجان پاكجانان یادگار است
                                             
مرا پیوند با آن بی‌شمار است

چه غم بارد چه شادی ز آسمانش
                                                     
بمانم تا ابد در آستانش.

خانه من



 
كه گفت می‌رود این خانه، رو به ویرانی؟!
                                           
 كه خوانده از رخ میهن خط پشیمانی؟!


اگر چه نیست به سامان امور این سامان
                                             
 و جمع ماست كنون مظهر پریشانی


دوباره می‌شود این خانه خانه‌ای آباد
                                                   
به همت من یك لاقبای ایرانی؟!


وطن سرای اهورایی تبار من است
                                                   
  تبار عشق و محبت نژاد نورانی


نوشته دست خداوندگار بی‌همتا
                                             
خطوط صبر وصلابت مرا، به پیشانی


من از تبار تلاشم نه از قبیله یاس
                                               
مرا چه با ك ز دریای مست توفانی؟


كه گفت صاحب این ملك قوم چنگیزند
                                                     
وطن كجا و ستم پیشه بیابانی


مگو كه خاك وطن ملك تازیان گشته است
                                     
عرب كجا و سلطه بر این مرزوبوم یزدانی


وگرنه، زاده بوذرجمهر چون می‌شد
                                           
چنین به معبد تزویر و جهل قربانی؟


مرا فریفت شعارش، و گرنه درتاریخ
                                       
 كدام قوم به گرگی سپرده چوپانی؟!


سرا سرای من است این گروه آمده‌اند
                                       
 به ضرب خنجر و شمشیر، بهر مهمانی؟!


منم كه سنگ فرودین آسیا باشم
                                                   
  الاغ و اسب كجا فهم آسیابانی


هر آنكه در دل او درد ملك و ملت نیست
                                               
به نفع خویش فروشد مرا به ارزانی


برادری كه زایمان و عشق بی‌خبر است
                                                     
 به بردگی بفروشد عزیز كنعانی


چنان غنیمت چنگی به حكم قدرت وجور
                                               
وطن مصادره شد بی‌امان به آسانی


غریبه می‌رود از خانه ورنه می‌افتد
                                                       
به زیر تیغ ابومسلم خراسانی


«امید» را مده از دست كاین وطن دارد
                                             
 هزار كاوه به پس كوچه‌های پنهانی



بانوی ایرانی



تو خورشید درخشانی هلا   بانوی ایرانی
                                                 
چرا در پرده می‌مانی هلا  بانوی ایرانی



تو معمار توانمند من ایرانی رادی
                                                     
تمدن ساز دورانی هلا  بانوی ایرانی



اهورایی نژادا در مقامت چون سخن گویم؟
                                                   
سروش مهر یزدانی هلا  بانوی ایرانی



تو توران دختی و آزرمدخت و مام تهمینه
                                             
به شهر دل تو سلطانی هلا  بانوی ایرانی



هزاران لیلی و عذرا و سلمی خاك پای تو
                                               
كه خود شیرین جانانی هلا بانوی ایرانی



ترا زیبد سرافرازی تو  فخر آفرین بانو
                                             
كه سر عشق می‌دانی هلا  بانوی ایرانی



نجابت را تو تفسیری شرافت را تو معنی
                                                 
 ز بس پاكیزه دامانی هلا  بانوی ایرانی



تو پیك صادق آرامشی جا ن مایه صبری
                                                 
عروس شهر عرفانی هلا  بانوی ایرانی



نگهبان حریم خانه‌‌ای كز عمق جان و دل
                                             
سرود عشق می‌خوانی هلا  بانوی ایرانی



تو را تاریخ می‌بیند به میدان وفاداری
                                                 
 كه پرچم‌دار میدانی هلا  بانوی ایرانی



اگر قحط محبت شد به دشت تشنه میهن
                                                       
 ترنم‌های بارانی هلا  بانوی ایرانی



مباد از چشمه چشمت تراود اشك نومیدی
                                                 
 كه دریایی و توفانی هلا  بانوی ایرانی



تویی گرد آفرید روزگار كارزار و خون
                                               
كه هرگز در نمی‌مانی هلا  بانوی ایرانی



طلسم جهل را بشكن كه در دستان نادانی
                                                       
نباید بود زندانی هلا  بانوی ایرانی



سرود سبز را سرده كه فصل برگریزان را
                                                  
 

تو «امید» بهارانی هلا  بانوی ایرانی




با من از ایران بگو

با من از ایــــران بگو، ایـــران پر جوش و خروش
                           
با من از ایــــران بگــو تا خــون من آید به جوش


بـــا من از آزادگــی ، آگـــاهــی و دانـش بـگـــو
                         
با من از زرتشت بر گو ، یا اوستــــا و ســـروش


با من از اندیــــشــه و گـفـتــار و كــردار نــكــــو
                         
نكته ها بر خوان كه سازم جمله را آویــز گــوش


بـــا مـــن از طهمــورث و كیخسرو و نرسی بگو
                           
یــا فـــرانك یا فــریــدون یـا ز مهر و مهرنـــــوش


با مـــن از فــریــــاد كــاوه از سیــــاوشـها بگـــو
                           
یـا كــمــــان آرش و از جــان بـــرآوردن خــــروش


بـا مـن از فــریــاد خشــم بـــابـك و مـزدك بگــو
                         
 یــا ز نـــوشــروان و از بــوذرجمــهــر تیز هـــوش


با من از فردوسی و شهنامه اش درسی بخوان
                           
تا به درد آیــد دل هــر خــائن میـــهن فـــــروش


با مـــن از رستـــم بـــگو تا ســربرافرازم چو كوه
                           
یا ز كورش قصه برخوان تا شود دشمن خمـوش


بـــا مـــن از مــردانـگیــهـــای نژاد جـــم بگــــــو
                           
یا ز بیـــداری این قـــوم شریـــف سخت كـــوش


با من از گلـــواژه هـــای شعـــر خیـــامی بخوان
                         
 تا ز غم بگریـــزم و گیرم مسیـــر عیش و نــوش


با من از حــافظ بگـــو تا با غزلجـــوشی لطیـــف
                           
عشق را معنـــی كند آن طرفه پیر می فـــروش


بـــا مـــن از امـــیـــد برگـــو با زبـــان پــارســـی
                           
تـــا به كـــی باید به فرهنگ عرب داریـــم گـوش

پرچم امید



تو را به خون سیاوش ز جان دهم سوگند
                                                 
به جام باده‌ی پیر مغان دهم سوگند


متاع سجده‌ی زاهد نمی‌خرند به هیچ
                                         
تو را به مستی دردی كشان دهم سوگند


بهار اگرچه ز شعر ترم چكیده به ناز
                                             
تو را به حرمت فصل خزان دهم سوگند


به شوق دید رنگی كه عین بی‌رنگی است
                                           
تو را به جلوه‌ی رنگین‌كمان دهم سوگند


بزرگمهر نژاد، تو بی‌تبار نی‌ای
                                                 
تو «داد» وبه نوشیران دهم سوگند


ز پیر میكده همت بجوی و دل خوشدار
                                             
 تو را به آن دل پاك و جوان دهم سوگند


طنین سیلی بابك به گوش تازی باش
                                               
تو را به غرش شیر ژیان دهم سوگند


به زیر پرچم بیگانگان مرو، هرگز
                                                 
 تو را به كاوه بر كاویان دهم سوگند


تو را به عشق و عدالت، به شاهراه كمال
                                       
 به دین و دانش و شعر و بیان دهم سوگند


بیا كه پرچم «امید» را برافرازیم
                                                   
ترا به اوج بلند آسمان دهم سوگند



زنده ‌ترین واژه


كیست دم از مرگ وطن می‌زند؟
                                 
زخم  دگر  بر  دل  من  می‌زند؟


كیست كه دلداده خورشید نیست
                             
در   دل   او   پرتو   امید   نیست؟


كیست كه یاس است شعار دلش

مرگ  چكد   از   سخن   باطلش


یاس دل كیست كه پژمرده است

آب ز آبشخو ر غم  خورده  است؟


مرگ وطن، حرف وطن دوست نیست

این سخن از خامه‌ی یك اجنبی است


میهن  ما   زنده ‌ترین   میهن   است

مرگ وطن«، گفته‌ی اهریمن است


مهد اهورای سپنتاست این

كشور جاوید اوستاست این


خطه‌ی بس كاوه و بس بابك است
                               
كشور صد آرش و صد مزدك است


میهن   فردوسی   والا نژاد
                                         
پهنه رزم و وطن عدل و داد


مرگ كجا، كشور ایران كجا؟
                                     
 مرگ كجا، مهد دلیران كجا؟


گرچه گهی غم به دل ما نشست
                             
 حرمت   میخانه   میهن  شكست


لیك نمرده است و نمیرد وطن
                                     
رنگ  عدم   را   نپذیرد   وطن


دل سخنی نغز به بار آورد

یاد  ز  گفتار»  بهار « آورد


«گرچه ز جور خلفا سوختیم

زال  علی  معرفت آموختیم»


گرچه عرب زد چوب حرامی به ما

داد  یكی   دین   گرامی   به  ما


دین بگرفتیم و عرب  رانده‌ایم

زنده و جاوید  از  آن  مانده‌ایم


مذهب ما مذهب ایرانی است

كیش اهواریی انسانی  است


مذهب ما مذهب شمشیر نیست

مكتب خون و غم و  تكفیر  نیست


مظهر   آزادی   ما   كورش  است

آنكه نبی است نه آدمكش است


خاك  وطن  حمله  چنگیز  دید

یورش آن وحشی خون‌ریز دید


خون  جگر   خورد   ولیكن   نمرد

جان به سلامت ز چنان ورطه برد


چون به سر دار بشد سربدار

حب وطن گشت یلان را شعار


باز وطن سرور و سردار شد

دشمن  ایران به سر دار شد


خون سیاووش چو آید به جوش

شعر وطن  را  بسراید، سروش


ما نسپاریم وطن را به كس

تا كه بود در تنمان یك نفس


چونكه وطن تا به ابد زنده است

جان به رهش دادنم ارزنده است


ورنه  خردمند   نخواهد  سپرد
                               
جان به ره توده خاكی  كه مرد


دم مزن از مرگ وطن دم مزن
                                   
خانه «امید» تو  بر  هم  مزن


زنده ‌ترین  زنده  مرا   میهن   است
                             
هر كه دم از مرگ زند دشمن است


كام  وطن  دوست  پر  از  خنده  باد

تا كه جهان هست وطن «زنده ‌باد


سوگند


وطن، به خاك تو سوگند عشق ما پاك است
                                   
گر چه سینه‌ی ما در غم تو صد چاك است


بگو به دیو منش دشمنت، كه‌ای ناپاك
                                   
هنوز كاوه و آرش بسی در این خاك است


هنوز تركش میهن ذخیره دارد تیر
                                       
هنوز خطه‌ی ایران، به بیشه دارد شیر


هنوز هست فرانك، كه آرد افریدون
                                     
هنوز هست نژادی كه بر كشد شمشیر


دریده پهلوی ما، دشنه‌ی پدر، آری
                                       
به خون خویش بغلطیده بس پسر، آری


هزار خرمن آتش ز حیله بر پا شد
                                               
سیاوش دل ما می‌كند گذر، آری


ندای قلب غم آلوده ما، سرود وطن
                                                 
زبور زنده‌ی داود ما، سرود وطن


نوشته بر لب ما واژه‌ی مقدس عشق
                                           
درود و بوسه و بدرود ما، سرود وطن


سرود مهین ما، شعر ناب آزادی است
                                               
كتاب برتر ایران كتاب آزادی است


نبوده نشئه‌ی دل از عصاره‌ی انگور
                                     
شراب كشور عرفان، شراب آزادی است


ز دشت پاك تو خون حماسه می‌جوشد
                                               
شقایق از لب تو افتخار می‌نوشد


«امید» شادی تو، یاس چون به دل دارد
                                           
 سپید جامه‌ی پاك مغانه می‌پوشد

هلا ای بزرگ خردمند راد

درودم زجان بر روان تو باد


خردمند دانا دل، ای پیر طوس

خداوند بس رستم و اشکبوس


خرد چون چکیده است از خامه ات

 شهِ نامه ها گشته شهنا مه ات


از آن جاودان در جهان زنده ای

که تخم سخن را پراکنده ای


همه روزگار وطن تیره شد

چو تازی به خاک وطن چیره شد


موالی چو نامید ما را عرب

غم و درد آمد به جای طرب


چو دیدی که زخمی است قلب وطن

و خون بارد از دیده مرد و زن


قلم در کفت خنجر تیز شد

ستم را نشان رفت و خون ریز شد


برون آمد از جان تو این سرود

تو گویی که ایران چنین گفته بود


"ز شیر شتر خوردن و سوسمار

 عرب را به جائی رسیدست کار


که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو"


سرود تو شد داروی درد ما

شفا داد درد زن و مرد ما


چو شهنامه فرهنگ ایران بود

دل دشمن از آن هراسان بود


"پی افکندی از نظم کاخی بلند"

خجسته بنائی اهورا پسند


که از باد وباران گزندش نبود

 نیاورد سر، پیش ناکس فرود


بنایی که باشد بنای خرد

 وزان برتر اندیشه بر نگذرد


سرود تو پیغام آزادگی است

همه درس زیبای افتادگی است


خرد نامه ات بی همانند شد

 وطن از سرود تو خرسند شد


زیک سو میهن نامه پهلوان

دگر سوی "آبشخور عارفان"


تویی زاده کوروش نامدار

شهنشاه پیروز دشمن شکار


که منشور آزادگی بر نوشت

بشر را به آیین برابر نوشت


تو گسترده ای پهنه رزم را

بر آورده ای صحنه بزم را


چنان رزم با بزم آمیختی

که ساغر به شمشیر آویختی


ز یک سوی آوای تیرو کمان

 بر افکنده ای بر بلند آسمان


دگر سوی در جانت آید فرود

ز یزدان چنین آسمانی سرود


میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است


توئی جان رستم توئی جان گیو

تو جنگیده ای با دد و دام و دیو


تو بگذشتی از هفت خان سرفراز

به گوش تو خوانده است سیمرغ راز


کمان کیانی به دوش تو بود

 جهان پر ز بانگ خروش تو بود


تو گفتی جهان را مگر بشنوند

 "نبندد مرا دست چرخ بلند"


هلا ای سیاوش وش سر فراز

 تو بگذشتی از تل آتش به ناز


چو دیدی عرب را که ضحاک وار

ز فرهنگ ایران بر آرد دمار


تو با کاویانی درفش سخن

 به پا خواستی تا نمیرد وطن


به پا کردی از شور هنگامه را

 سرودی ابر نظم شهنامه را


کنون ای خداوند کوپال وکوس

 چه گویم ترا جز دریغ و فسوس


که فرهنگ تازی سر آورده باز

"ز نیکی نیاید سخن جز به راز"


چو با تخت منبر برابر شده است

 رسوم عرب سایه گستر شده است


ز تازی گرفتند هر نام را

 سپر کرده آیین اسلام را


ز "عبد" و ز"مولا" سخن می رود

 ز تسلیم بی جا سخن می رود


زنان را پس پرده بگذاشتند

 بسی کمتر از مرد پنداشتند


به تقویمشان قصه های غم است

 تو گوئی که غمنامه عالم است

تواشیح بنشسته جای سرود

 تو گوئی سرودی در ایران نبود


نه از مهرگان نام و نی از سده

نه دستی ز شادی به دستی زده


چو شب شد همه روز گار وطن

 سیه جامه شد بر تن مرد و زن


اگر چه سپید است احرامشان

سیاه است از کین دلِ خامشان


به دستار و چفیه کنند افتخار

 نشانی ز ایران نیاید به کار


همه کار ها صحنه سازی بود

 "سخن ها به کردار به بازی بود"


همه سر به سر مصلحت بین شدند

 ز سستی و خواری کژ آیین شدند


نه از داد یادی نه از دادگر

 نه جانی ز بیداد، فریاد گر


جوانان به زندان افیون و بنگ

 نه شوقی به نام و نه ترسی ز ننگ


همه سر به سر ضعف و ناراستی

 پدید آمده کژی و کاستی


سراسر دو رنگی سراسر ریا

نشسته است ثروت به جای خدا


نه جام شرابی نه پیمانه ای

نه بر عاشقان راه میخانه ای


نه یادی ز رستم نه از اشکبوس

فسوسا فسوسا فسوسا فسوس


بر آی و خرد نامه ای ساز کن

 ز جهل خودی شکوه آغاز کن


سرودی بپرداز دشمن شکار

 که باشد برای وطن افتخار


بیا و صلا ده سرود امید

 که شهنامه ای تازه آید پدید


بر آی و ببین و دوباره بگو

 "تفو بر تو ای چرخ گردون تفو"


پس واجب شد ما هم یه سری بریم لبنان برا جنگ

                            

حالا فهمیدی چرا وظیفه داریم به ملت مظلوم لبنان کمک کنیم؟ نبینم دیگه گله و شکایتی باشه ها!


گفتگوی شاهزاده رضا پهلوی در رادیو صدای ایران، با علیرضا میبدی و حسین مهری

 

سه شنبه، 29 تیر ماه 1389 برابر با 2010 Tuesday 20 July

 

 

 

در صورتی که موفق به شنیدن این گفتگو نشدید، آن را از اینجا دانلود کنید